#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_184
جیغ زدم....
ـ چرا این جوری میگین؟....حاج بابا....
حاج بابا خندید...
ـ یاس..دخترم رو اذیت نکن.....
مردک اخمو سری تکون داد و گفت:
ـ حاج بابا من که هیچ یه گردان هم از پس این خانم برنمیان...کافیه یه بار از اون جیغ های مخصوصشون بکشن...کار تمومه.....
دوباره جیغ زدم....
ـ حاج مامان...من کجام جیغ جیغوهه؟...
یاسر سر بلند کرد:
ـ نمونش همین الان...ارزش داره به خاطر یه قاشق ترشی....
قاشق ترشی رو گرفتم و گذاشتم توی بشقاب خودش و با حالت قهر شروع کردم به خوردن.....
سریع غذامو خوردم و بی حرف بلند شدم و رفتم بالا......
صبر..
دروغ بزرگی است..
سال ها با قوره ها کلنجار رفتیم ولی حلوا نشد....
واقعا دیگه شورشو بعضی موقع ها در می اورد.....
درد دلم با مسکنایی که خوردم بهتر شد ولی من هنوز دلم تو اون کاسه ترشی بود...
یک ساعت بعد در واحد به صدا در اومد...
رفتم درو باز کردم...مردک اخمو بود...!
تا منو دید دستشو دراز کرد طرفم...توی دستش یه کاسه ترشی بود...
_ بگیرش....میترسم نفرین کنی تا صبح دووم نیارم....بی انصافیه به خاطر یه کاسه ترشی زندگیمو از دست بدم.....
بچه پررو...!
romangram.com | @romangram_com