#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_186

البته هر روز یاسین زنگ میزنه و خبر پدرو مادرش رو میگیره اما رفت و امدشون در حد همون اخر هفته هاست.....





خیلی سعی کردم حالا که این خانواده رو اینقدر عمیق شناختم کمی مراعات کنم...

اما بعضی اوقات واقعا نمیشد ...مراعات کردن مساوی میشد با زیر پا گذاشتن عقایدم و این اصلا برام خوشایند نبود...

جلوی ایینه توی اتاق خواب ایستادم...

ساپورت مشکی با یه تونیک که تا روی زانوم بود و عکس یه قلب صورتیه گنده جلوش بود رو پوشیدم....

وقتی حنانه می اومد دوست داشتم بچه شم...نه فقط روحیه ام حتی ظاهرم هم میخواستم بچه گونه شه...

گاهی شک میکنم این همون غوغاییه که سرد و مغرور بود...!

کودک درونم این روزها خیلی افسار گریخته شده....گموهام رو از وسط نصف کردم...دو طرف سرم به صورت خرگوشی بستم...

چتری ها مو روی پیشونیم ریختم...

چشمام رو با ریمل و مداد وحشی تر کردم....و رژ لب صورتی براق رو روی لبم نشوندم....

از ایینه کمی دور شدم...خیلی خوشگل شده بودم ...

یه دختر بچه ی تخش که ظاهرش علاوه بر جذابییت ؛ یچه گونه میزد...!

با صدای زنگ در دویدم سمت راه پله ...پله هارو دوتا یکی اومدم پایین...

_ اروم دخترم...این طوری خدای نکرده میو فتی...

دیگه به این کلمه زیاد حساسایت نشون نمیدادم.....یه جورایی نشنیده تلقی میکردمش...

_ نه حاج مامان...مواظبم.....

_ غوغا جونم...غوغا جونم....

صدای حنانه باعث شد مثه فشنگ بدوم سمت حیاط...

با دیدنم جیغی از خوشی کشید و طرفم دوید....منم دویدم.....

محکم توی بغلم گرفتم...


romangram.com | @romangram_com