#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_163

دستم رو کشید و مهربانانه منو دنبال خودش کشید توی اشپزخونه...!

داخل اشپزخونه علاوه بر خواهری که اشنا شده بود و اسمش برام نا اشنا بود سه دختر جوون و یه خانم که میشد پختگی رو ازش دید ؛ حضور داشتن.....

ـ خوب عزیزم این دختر بزرگم ؛ فاطمه است و این هم دو تا دخترای گلش زهره و ساجده خانم.....و با زکیه هم که اشنا شدی! این خانمم عروسم مهلقاست...!

وای!.....

پس زن این مردک اخمو این خانم...؟ /اخ که چقدر دلم براش میسوزه....

دستم رو دراز کردم و با حالت تاصف اشکاری گفتم:

ـ خوشبختم مهلقا جون.... ببخشید اما باید زندگی در کنار همچین مردی سخت باشه و غیر قابل تحمل باشه؟....

چهره ی دختر روبروم که اسمشو حالا میدونستم اول گیج و بعد شوک زده شد...به حرف اومد.....

ـ خواهش میکنم اما شما مگه همسر منو میشناسین؟

اون مردک اخمو در عرض سه ثانیه ی اول خودشو کامل به طرف مقابلش میشناسونه...!

ـ بله...از صدقه سریه ایشونه که من الان اینجا هستم و مزاحم شما....

مامان حاجی سریع به حرف اومد....

ـ نه غوغا جان...ایشون زن پسر دومم ...همسر یاسینه...

ـ آها...ببخشید فکر کردم ایشون همسره...

شوقی که توی صورت مهاقا موج زد باعث شد حرفم نصفه نیمه بمونه البته حرف فاظمه که دختر بزرگ این خانواده بود از صلابت چیزی از براذرش کم نداشت هم دلیل سکوتم هم بود...!

ـ نخیر یاسر هنوز ازدواج نکرده.....!

دستم رو از دست شل شده ی مهلقا کشیدم بیرون...همچین هم جای تعجب نداشت....کدوم دختر عاقلی با این اخلاق سگی این اقا همسرش میشد؟!؟.....

زهرا و ساجده هم اومدن جلو باهام دست دادن...

ولی من عاشق اون دختر 6 یا 7 ساله ای بودم که ساکت کنار مادرش جا گرفته بود اما از قیافش شیطنت میبارید...!

با تعارف اونها روی یکی از صندلیهای میز ناهار خوری نشستم...ترجیح دادم به اون دختر کوچولو نزدیک باشم....

بشقاب میوه های تکه تکه شده که با سلیق در کنار هم چیده شده بود روی میز ؛ روبروم قرار گرفت....زکیه دختر دوم حاج مامان که معلوم بود دخترش شیطنت ر از مادر به ارث برده کنارم نشست....

ـ بفرمایید...ظهرم که غذا نخوردین اونقدر خشن بودین ترسیدم سرمو بزنین....


romangram.com | @romangram_com