#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_164

با یاداوریه ظهر خندم گرفت...دق و دلیه برادرش رو سر خواهرش خالی کرده بودم....

ـ معذرت میخوام راستش حالم اصلا خوب نبود....

ـ اونکه معلوم بود ..ناراحت نباش از عوارض هم جواری با خان داداشمه....

از ته دل خندیدم...

حرف حق جواب نداشت و من از ته دل این رف رو تایی میکردم...!

خنده ی من باعث شد که احساس کنم که میخوان بیشتر خودمونی شن...!

درسته متفاوت بودیم اما قبل از اون انسان بودیم...انسان به رابطه ها زندس و من هم مستثنی نیستم.....سعی کردم فعلا این تفاوتها رو نادیده بگیرم...!

موقع شام شد...همه کاره ی اشپزخونه حاج مامان این روزهای من ! بود...اونقدر تو کاراش هماهنگی دیده میشد که قاطع میشه گفت زن زندگیه...!

اجازه ندادن کمکشون کنم البته کار خاصی هم ازم بر نمی اومد....

بعد از بردن وسایل ؛ خانم ها قصد بیرون رفتن از اشپزخونه رو کردن...و من اونجا شاهد تناقض های اشکار شده ؛ شدم.....

چادر ای رنگی که روی سرشون انداختن....روسری هایی که تمامیه مواشون رو پوشونده بود...

و من یه نقطه ی سیاه متناقض بودم بینشون....!

کشیده شدن دستم باعث شد که بیشتر از این توی فکر غرق نشم....!

دستام توی دستای حاج مامان بود و همراهش پا توی پذیرایی گذاشتم...

با وارد شدنم اول همه ی مردهای توی پذیرایی شوک زده و نگاهم کردن....اما بعد از چند ثانیه به حالت عادیشن برگشتن....حس بدی نداشتم.....انگار طرفیتشون خیلی بالاتر از اینهاست...!و من چقدر بد قضاوت کرده بودم که به محض دیدنم مثل گرگهای گرسنه عطش ندیدن ؛ نگاهم میکننن....!

مامان حاجی منو به دامادها و نوه های باقیموندش معرفی کرد....

کنار فاطمه در گوشه ترین نقطه ی سفره جا گرفتم...دوست نداشتم زیاد توی جمع خوانوادگیشون پر رنگ باشم....!

خبری از مردک اخم نبود....انگار خونه نیست...!

شرع ردیم به غذا کشیدن....وسطای شام زنگ خونه بصورت تک زنگ به صدا در اومد.....فکر کنم سرگرد اخمو بود که نزول اجلالشون رو به سمعمون رسوندن....!

بله درست دس زدم...

سرگرد اخمو وارد پذیرایی شد و سلام جمعی کرد....

هنوز منو ندیده بود...چون جایی که نشسته بودم کمی دور از دیدش بود....!


romangram.com | @romangram_com