#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_162

به اینجا که رسید لبخندش عمیق تر شد....

ـ از شانس خوبش یکی از خودش لجبازتر و غدتر یکدنده تر به گیرش افتاده...نمیگم کوتاه بیا اما خوب میدونم اونقدر فهمیده هستی که شرایطی رو که توش هستی درک کنی...!

بدو ن اینکه کنترلی روی کلمات داشته باشم دهان باز شد.....

ـمن اصلا قصد بی احترامی نه به شما و نه به خونوادتون و نه به....و نه به پسرتون دارم...ایشون اصلا منو درک نمیکنن...من باید با برادرم حرف بزنم...نشنیدن صداش داره داغنم میکنه..اما پسرتون با لجبازیه احمقانش هم خودشو هم منو عصبی و ناراحت میکنه...!

خنده ی حاج مامانش بلند شد....

ـ هم صورت زیبایی داری هم سیرت زیباتر...هر دوش هم اندازه زیاد و خوب هستن...پس حالا که قصد بی احترامی نداری همراه من بیا تا با خانواده ی این سرگرد بداخلاق اخمو اشنا شی....!

دمت گرم حاج مامان....!

چقدر خوبه که پسر خودشو میشناسه....

سرمو تکون دادمو با هم بلند شدیم....

ـ امم...میشه من یه خواهشی ازتون داشته باشم.....

ـ جانم عزیزم..هرچه لازم داری بگو.....

ـ نه چیزی لازم ندارم فقط میشه شما برین و من ...من خودم چند دقیقه ی دیگه بیام..؟

نگاهی بهم کرد و با لبخند ازم جدا شد...

به محض رفتن حاج مامان دوست داشتنی سریع خودمو به اتاق رسوندم...دنبال یه چیزی میگشتم که کمی مناسب باشه...بچه نبودم کمی مراعات کردن بلد بودم.....

یه روپوش جلو باز ریون سفید رنگ که استیناش سه ربع بود و تقریبا از کناره ها به زانوم میرسید و پشت و جلوش کوتاه تر بود ؛ پوشیدم.

برای من که مهم نبود اما فکر کنم از نبودنش خیلی بهتر بود....!

توی ایینه کمی عطر زدم و از راه پله ها رفتم پایین....

امیدوارم حداقل این مردک جلوی خانوادش کمی ابروداری کنه....!

با تموم شدن پله ها ؛ حاج مامان از اشپزخونه اومد بیرون؛ تا چشمش بهم افتاد نمیدونم ولی حس کردم چشماش برق خاصی زد...!

با لبخند اومد جلوم و پیشونیم رو بوسید...!

ـ ممنونم دخترم....

میدونستم برای چی ازم تشکر میکنه اما ترجیح دادم سکوت کنم....!


romangram.com | @romangram_com