#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_147

ـ چرا سید...کو تا روزی رو ببیم زدی به بیابون......!

خنده ی جمع بلند شد.....

نه....!

امشب قراره سلطان فیتیله پیج ؛ رو من فن فیتیله رو اجرا کنه...

صدامو صاف کردم..:

ـ حاج بابا شرمنده...گفتم که جنس اون دختر..

نذاشن حرفم تموم شه...

ـ دشمنت شرمنده...گفتنی ها رو قبلا گفتی...مهمون حیب خداست...بی معرفتیه پشت مهمون تو خونت حرف بزنی...ادما به هزار شیوه و قانون پابندن...چه درست و چه غلط راهشونو خودشون انتخاب کردن..تمام بابا جان....!

چقدر این مرد دوست داشتنی ؛ دوست داشتنتی بود....!

از کنارش بلند شدمو راه اشپزخونه رو پیش گرفتم..

قبل از ورودم صدای اتیش پاره رو شنیدم...

ـ حاج مامان...این دختره ادم بود یا حوریه بهشتی؟...

ـ زکیه جان مادر....کمتر نمک بریز...بده من اون دیسو....

ـ حاج مامان......راست میگم دیگه..حالا درست کلا از ما نبود ه و نیست و فاصله تا عرش بینمونه ولی خداییش دلیل نمیشه چشم رو اون همه زیبایی ببندیم...راسته که خدا گفته : فتبارک الله احسن الخالقین.."

ـ والله این جمله فقط شامل حال ما انسانهاست....

زکیه برگشتو نگام کرد...بعد مثل ببر زخمی به سمتم اومد..

ـ داداش....

ـ چه خبره دختر؟....

ـ این خانم اینجا چی کار میکنه؟

چشمام رو بستم ...زکیه اهل گیر دادن نبود ولی اگر گیر میداد تا خود غلط کردن پیش میرفت...!

ـ زکیه سر هر کی که میپرستی ولم کن...فقط یه مهمونه ..همین....

ـ خودتو خر کن....


romangram.com | @romangram_com