#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_146

نفس عمیقی کشید و چشماشو بست....بی حف عقب گرد کرد و در رو هم مک بست...انگار جوابشو با کوبوندن در بهم داد...!

منم بی خیال وسایلم شدم و راه اشپزخونه رو پیش گرقتم...

وسایلش زیادی تمیز و براق بود ؛ بیشتر دکور بودن بهشون میومد تا وسایل استفاده شده....!

در یخچالو باز کردم..خندم گرفت فقط توش اب معدنی بود...!یه بطریه پلمب شده رو باز کردمو یه سره نوشیدمش...

بطری رو توی سطل زباله توی کابینت انداختم و خودمو سمت مبل کشیدم و روش افتادم.....

دوست داشتم یه کم بخوابم...

فقط اونقدر که اعصابم اروم شه...!

شال و مانتوم که بهتره بگم کتم رو دراوردم و موامو باز کردم و روی همون مبل ولو شدم....

***

" یاسر"

درو محکم کوبیدم تا صداش اعتراضی بشه بای تمام اجبار ها....

اینجور که از اولش پیداست هر روز قراره طوفانی راه انداخته شه...

این دختر...هنوز حرفاش جلوی در اونو کاملا مبهوت کرده بود...خیلی راحت و بی تعارف گفته بود بی دینِ....خیلی راحت از چیزهای مهم گذشته بود.....

چشمامو محکم روی هم گذاشتم و پله هارو پایین اومدم....حاج بابا و بقیه اومده بودن داخل ...قیافه ی زکیه هنوز توی بهته!

تازه این یکی از صد تا سمنیه که این جا رفت امد داره و قراره این اعجوبه ی طبقه بالا رو ببینن...

کنار حاج بابا جا گرفتم...

صورتم داد میزد به اندازه ی یه لشگر خستم و به اندازه ی یه گردان گشنه...!

ـخسته نباشی بابا....

نگاهش کردم...این لبخند...این شیظنت در صداش یعنب یاسر فاتحت خوندس....قراره حاج بابا امشب سر به سرت بزاره...که قراره راه فراری نداشته باشی چون ایمن گاهت توسط یه جوجه ی تخس و لجباز غصب شده....!

با بی حالی و درموندگی نگاهش کردم

ـ لااله الله...حاج بابا یه امشبو دست از سرمن بردارین...

لبخندش عریض تر شد و من شروع کردم به خوندن سوره ی توحید..!


romangram.com | @romangram_com