#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_148
ـ زکیه سادات....
صدای جدیه حاج مامان زکیه رو ساکت و شرمنده کرد....زیر لب گفت:
ـ ببخشید داداش....
کمی سمتش خم شدم و با جدیت گفتم:
ـ تا تو هستی چرا من از خودم مایه بزارم؟....
قرمز شدنش به همه چیز می ارزید...
ـ یاسر....
ویاسر گفتنش مختص زمانی بود که میخواست سر از تنم جدا کنه......
ـ بحنب دختر....خوبیت نداره مهمون داریم و داری اینجا بحث میکنی؟
داوود وارد اشپزخونه شدو با کمک حاج مامان وسیله های سفره رو برد....
زکیه از این تنهایی استفاده کرد و جدی گفت:
ـ به ما هیچ رقمه نمیخوره...
منم جدی شدم
ـ میدونم..
ـ دردسر برات درست میکنه..
ـمیدونم....
ـ عمرا اگه باهاش گنار بیای.....
نفسمو فوت کردم....
ـ اینم میدونم...ولی چاره ای جر اوردنش توی این خونه بود.....
ـ میدونم داداش...اونقدر شناختمت که بفهمم به اجبار راضی شدی...نگران حاج بابا و حاج مامان نیستم چون اونقدر کاربلد و بزرگ هستن که از پس رفتار و کردار این مهمون متفاوت بر بیان...اما داداش شمایی که نگرانیم شدی...مبادا......
خیره شدم بهش...
ـ مبادا چی؟...
romangram.com | @romangram_com