#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_141
دختر راحتی بودم...باید برگردم به همون غوغای قبل این اتفاقات...!
من همینم...غوغای معتقد به هیچی...غوغای بی اهمییت به هه همه چیز...!
سنگینی نگاهش رو حس کردم اما به روی خودم نیاوردم.....
ماشین ر روشن کرد و باز هم با فرمانروایی سکوت به طرف خونه ی محافظت شده ی مورد نظر روند....
وقتی ماشین خاموش شد چشمام رو باز کردم...خواب نبودم ام دوست نداشتم ببینم....
محله ی متوسط توی متوسط ترین نقطه ی تهران...!
یه خونه ی معمولی...
یه در بزرگ داشت.ظاهرش بزرگ بودن رو نشون میداد و صدالبته قدیمی و سنتی بودنش..!
با باز شدن در سمت خودش منم درو باز کردم...
غروب شده بود ...
چمدون و وسایلم رو برداشتم....توقع نداشتم که بخواد کمکم کنه.چون خودم هم اگر جای اون بودم عمرا همچین کاری میکردم..حتی توی خواب....
جلوی در خونه ایستاد تا بهش برسم...سریع کلید رو انداخت و درو باز کرد..
اما تا خواستم قدم اول رو بردارم با پاش جلوی راه چمدونم رو گرفت...
نگاهم کشیده شد به پاش که سد راهم شده بود....و بعد به صورتش...!
عینکش رو دراورد و مستقیم به جلو خیره شد....
ـ میدونید که قراره همراه یک خانواده زندگی کنید و مسلما میدونید جنس این خانواده با خودتون چقدر فرق داره....باید بدونید اینجا خونه ی پدریه منه و قراره شما این مدت رو در اینجا ساکن باشین...مطمئنم که دستگیرتون شده که هیچ جوره شباهتی به اهالی این خونه نخواهید داشت.پس نمنطق حکم میکنه به حرمت مهمان بودنتون کمی میزبان رو درک کنید و به عقاید و نطراتش احترام بزارید...البته جز احترام هم چیز دیگه ای نصیبتون نخواهد شد....
و من ابی که باید در دلم میریخت، ریخته شد..!
ترسیدم و روزگار با دست و دلبازی و نامردی به سرم اورد...چشمام رو بستم ..این یکی رو دیگه نمیشه صبری خرجش کرد....!
خونه ی پدری این مردک اخمو یعنی بودن 24 ساعته کنار این مرد!
یعنی بودن در فضایی که هیچ جورهبا من سنخیتی نداره...
یعنی عصبانیت
یعنی عذاب کشیدن......
romangram.com | @romangram_com