#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_140

سرمو تکون دادم....رف زدن هنوز زوده..الان باید فقط صبور باشم...!

ـ خوبه...پس همراه سرگرد میرحسینی میرین جایی که قراره باشی....

باز هم صبوری خرج میکنم....سخته همراه شدن با این مرد عبوس و اخمو....سخته چون نفوذ ناپذیره...سخته چون همرنگ نیستیم...هیچ رقمه توی یه جوب که نه توی اقیانوس جا شدنی نیستیم.....

ولی باز هم صبوری....!

سرم رو تکون دادم...

مردک اخمو نگاهی بهم میندازه و بعد قبل از عقبگرد کردنش لب میزنه:

ـ تو ماشین منتطرتونم...

و قدمی بر میداره اما انگار سهمیه کنایه ی امروزشو تصفیه نکرده....

ـ میدونید که ماشینم چیه؟ غیر از دردسرهایی که منشاش بودین هوشتون هنوزم تحسین برانگیزه...!

خیالش راحت شد....فکر کنم نفس عمیقی کشید تا بیشتر لذتبره..!

من باز هم صبوری خرج میکنم...اونقدر تلخی کشیدم و چشیدم که تلخیه زهر این مردک اخمو رو میتونم هضم میکنم....

دسته ی چمدونم رو کشیدم...از کنار سرهنگ گذشتم..

ـ دخترم امیدوارم توی این مدت با ما همکاری لازم رو داشته باشی..

نگاهش کردم...خبر دارم که خبراییه....میدونم که این همکاری که میگه باید خیلی سخت باشه...اما باز هم از کیسه ی صبوری خرج میکنم..انگار مال خلیفس..!

سهراب توی یادم میرقصه و توی زبونم جاری میشه....

سرهنگ کمی سرشو خم میکنه نامطمئن از خروشیدن من زمزمه میکنه:

ـ مسئولیت حفاظت شما از الان با سرگرده..از این ساعت به بعد شما تحت حفاظت ایشون هستین...قطعا اگر ایشون صلا بدونن به برادرتون خبر میدن..

شدم دما سنجی که کم کم داره مایع جیوه ایه صبوریش میزنه بالا....دیگه رسیدن به استانه ی صبوریم داره نزدیک میشه...میترسم از فورانش....!

لبم رو به دهن میگیرم تا مبادا باز کله شقی کنم...ایم جماعت دل خوش من نبودن و یه جورایی دل چرکین بودم ازشون....سنگینم اگر بی حرف رد شم...!

حرصم رو سر دسته ی چمدون خالی میکنم و میکشمش به سمت خودم....

توی زانتیای مشکی رنگش نشسته بود....عینک دودی که اون روز هم زده بود مانع از دیدن اخمای شدیدش نشد...!

راحت قدم بر میدارم...راحت در عقبو باز کردم و چمدون و وسایلم رو روی صندلی رها کردم و راحت تر خودمو روی صندلی جلو پرت کردم.....


romangram.com | @romangram_com