#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_139

ـ دختر؟....

نفس عمیقی کشیدم...بدجور وا داده بودم..!

شروع کردم به تریف کردن...

چیزهای لازم و شنیدنی رو که باید میشنید گفتم...!

گفنم که مجبورم اینجا بیارمش نه به خواسه ی دلم بلکه به خواسته ی دستوری سرهنگ..!

حاج بابا کمی نگران شد...غمگین و مغموم....بعد از 35 سال سپری کردن اخلاقش دستم اومده بود...نگرانیش از نگرانیه من بود...حق دار بود...اما سکوت کرد و چیزی نگفت...

ـ پسرم ....این جوری که فهمیدم جون این دختر در خطره...حالا چه قطعی چه احتمالی....جون یک انسان جای ریسک کردن نیست باباجان...موندنش و اوردنش درست نیست اما حفظ جونش قلم میکشه رو درست و غلط بودن این کار....

اما....

لبخند برگشت به صورتش ...مثل همیشه آرامش پر شد توی جفت چشماش

ـ این عالم با تفاوتهاش قشنگه...خوبی با بدی معنا میشه....ساهی با سفیدی به چشم میاد...شاید هر دومون چه ما و چه اون دختر خانم در کنار هم مشکل ساز میشیم اما به اطف هم نشینی و حفظ جونش اون هم درس میشه...!

صدای الله اکبر اذان تمام کننده ی مکالمه مون بود....از وجود اون دختر توی خونه نارات نبودم اما چیزی که نگرانم میکرد تفاوتهای فاحش و غیر قابل انکار مون بود که مطمئن بودم طوفان ساز میشه...!

قامت بستم و اقتدا کردم به حاج بابا...عمریه که اقتدا کردم به این مرد..! راهنمای من بوده و هست....

دل مشغولی و فکر مشغولی بعد از حرف زدن و نماز خوندن جاشو به خواب راحت داد...

امشب شاید اخرین شبی بود که رنگ ارامش رو میدیدم....با ورود اون دختر و حضورش در این خونه مطمئنم خیلی باید جدال کنم....!

***

" غوغا"

هنوزم نمیدونم قراره کجا منو ببرن.... اما سرهنگ گفته یه مدت باید در بی خبری جایی ساکن باشم...پیش یک خانواده...امنیتم همه جوره تامینه تا اونها اون گروهک روریستی و هکرها رو منحدم کنن....دلم اشوبه...ترس دارم چون قراره جایی برم که هیشکی رو نمیشناسم...میترسم باهام فرق داشته باشن...باهاشون فرق داشته باشم....با هم متفاوت باشیم...میترسم و فهمیدم روزگار خوب نقطه ضعف ازم گیر اورده...از هرچی بترسم به سرم میار....

اجازه ندادن به سهراب خبر بدم...توی اتاق اماده نشسته بود تا باهاشون برم جایی که خیلی انگار مطمئن بودن!...

در باز شد مردک اخمو با سرهنگ وارد شدن...باز هم کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید...گمونم از اون مرداست که عهد کرده جز کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید چیزی تنشون نمیکنن...

البته به اون صورت و اخم و جدیت جز رسمی پوش بودن چیزی دیگه طلبه نبود...!

سرهنگ به حرف اومد....توی این مدت فهمیده که چه جوریم...که چه فکری دارم ...که معتقدم به هیچی....

ـ دخترم اماده ای؟...


romangram.com | @romangram_com