#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_138

طبق معمول علی و زهرا مونده بودن..این دوتا انگار خاصییت چسبندگی دارن.پاشون که به اینجا میرسه مثل چسب میچسبن...!

از اتاق ها گذشتم و سر از حیاط در اوردم..

حاج بابا روبه روی قبله نشسته بود روی تخت فرش شده و برای خالقش دلبری میکرد....

با جاگرفتن کنارش صدای سلام دادنش رو شنیدم....این مرد انبار ارامش بود...!

ـ قبول باشه حاج بابا

ـ قبول حق سید...

یادم داده بود... براش فقط پسر نیستم که روزی آیا بشم عصای دست یا نه...

براش اول رفیق بودم بعد پسر....سید گفتن هاش جا داشت..زمان داشت....کم میگفت اما وقتی میگفت با اون یک کلمه که مقاله ای پشتش بود ..دوزاریم افتاد که باید بگم از خودم و دردای قابل درمونم..!

منتظر نگاهم کرد..هرچی این پیر مرد صبور بود من کم تحمل...!

هرچی اون اروم بود من سرکش....

ـ درگیرم خیلی.....بین انجام دادن و ندادن کاری دو دل موندم....به اجبار که نه از ترس از دست دادن شغلم مجبور شدم به همراهی.....

ـ سیدم رو خوب میشناسم....از احدی جزخدای خودش ترسی نداره....به حکم احترام بوده نه ترس....

ـ هرچی که هست بدجوری بیخ گلوم رو نشونه رفته.....

ـ مربوط به عملیاتیه که چند ماه درگیرشی؟

نگام رفت روی محاسن سپیدش ...زیادی سفید بود نشون میداد توی اسیاب روزگار به این رنگ دراومدن.....

از نگاهش خوندم که سرهنگ باهاش حرف زده بود....که پیشنهاد مسخره مسخره ی علیرضا کار دستم داده...که افتادم توی هچلی که به اندازه ی یه چاه بی دروپیکر انتها نداره...!

سرمو انداختم پایین...منطقی نبود....امکان پذیر هم که اصلا...اما باید انجام میشد..

ـ حاج بابا...برای حرفای منطقی گوشی پیدا نمیکنم...استدلال هام زیر قپه های سرهنگ به چشم نمیان...مجبورم به اطاعت کردن...به حفظ جونی که معتقدم نیازی به حفاظت نداره...به اوردن کسی که بین دنیاش و دنیای ما یه دنیا تفاوته....

دست گذاشت رو دست مشت شدم...سد شد روی لبم....

چشم چرخوندم تا صورتش رو ببینم....

ـ یاسر.....پسرم حرفای شنیدنی شنیده میشه....استدلال های درست چشمگیره....اگه که زورت نمی رسه و دستت به جایی بند نیست پس بدون حکمتی در جریانه....

ـ حاج بابا...حکمت اوردن اون دختر...


romangram.com | @romangram_com