#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_142
یعنی پر شدن و سرریز شدن....
خیره نگاهش کردم...
جنگ اول بهتر از صلح اخره و من معتقدم به هیچ چیز...!
ـ من همینم...خوبه که فهمیدی جنسم باهاتون فرق داره...خوبه که فهمیدین تفاوت داریم....اما منم حالیمه که جز برای احترام گذاشتنم ؛ احترام نذارم....اینجا اسارت نیومدم...زندان هم نیست ...قراره باشم و زندگی کنم...و زندگیه منم همینه..من توهین نمیکنم تا توهینم نشنوم...احترام میزارم تا احترام ببینم. اما با اینکه میدونید بازم میگم من یه دختر بی دین و بی اعتقادم.....بودنم در کنار شما و خانوادتون بی مشکل نخواهد بود چون مشکل دار میشیم و سعی میکنم دوری کنم...عوض نمیشم..معذبم نمیشم...فقط دوری میکنم....
خیلی وقت بود که دیگه روبرو رو نگاه نمیکرد و خیره توی چشمام بود.....
شار دست های مش شده اش رو میشد از روی گره خوردن ابروهاش فهمید....از روی تنگ شدن چشماش فهمید...
درو هل داد و بی حرف وارد شد...
منم به دنبالش.
حالا که قراره اینجا زندگی کنم و بگزرونم پس باید اونطوری که من میخوام بگذره...
حیاط درندشت و بزرگی بود...تهش ساختمون قدیمی و حوض فیروزه ای رنگش دلبری میکرد.....
قشنگ بود....
این جور ساختمون هارو عشق میکردم میدیدم....مخصوصا با اون شیشه های رنگیه پنجره هاش.....
روی به روی ادمهایی که خانواده بودن و برای من از هفت پشت غریبه ، غریبه تر ایستادم....
نفسام از زور حرص و عصبانیت داغ شده بود.....از زور تفاوت های بیداد شده.....هیچ جوره امکان نداشت بتونم دووم بیارم....با وجود این اهالی...
من اینجا دوووم نمیارم...نمیارم......
نگاهمو عصبی وار به سمت راستم کشیدم...جایی که مردک اخمو شونه به وشنم ایستاده بود....هرچی بود معنی نگاهم رو فهمید و بی توجه به حرص اشکارم جلو رفت...
ـ سلام حاج بابا....
پیرمرد عبا پوش از روی تخت بلند شد.مردک اخمو جلو رفت و دستشو بوسید...
romangram.com | @romangram_com