#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_111
به دو راهی که رسیدم ماشین مشکی رنگی که پارک شده بود نظرم رو جلب کرد... روسری رو جلو کشیدم تا چهرم توی دید نباشه....
شیشه های جلو پایین بودن و دو مرد که یکیشون همون مرد جوون همیشگی بود، توی ماشین نشسته بودند....
قدمهامو آروم برداشتم اما هنوز دو قدم از ماشین دور نشده بود که صداشون منو سر جام میخکوب کرد....
ـ سعید کی بشه از این ماموریت خلاص شیم و برگردیم تهران . خسته شدم از کشیک این دختره رو کشیدم....
ـ غر نزن سروان ...بالاخره این دختر هکر هم دستگیر میکنم....دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.....
آوار شدن خانه های کاهگلی رو دیده بود اما الان با تمام وجودم درکش میکردم....
نفسم یاری نمی کرد...
حرفاشون توی سرم مثل پروانه های بازیگوش بالا و پایین میپریدن....
سروان......
دستگیری.....
دختر هکر.....
چی شنیدم...؟؟
صدای خش خش بی سیم آخرین تلنگر بود برای افتادن دو زاری هوش و حواسم...
ـ شش...شش....مقداد مقداد سعید...! چه خبر از پرنده ی چموش ما؟!...
به محض شنیدن این جمله با تمام توانم برگشتم سمت عقب....
حالا روبروی ماشین و با فاصله ی کمی ایستاده بودم....
و هر دو مرد که حالا فهمیده بودم پلیس هستن داشتن با دهان باز منو نگاه میکردن....!
هیچی به ذهنم نمی رسید...خالیه خالی....
انگار اونها هم همین وضعیت رو داشتن....
چقدر طول کشید اما به خودم که اومدم با تمام توانم شروع کردم به دویدن.....
صدای سعید گفتن اون مرد جوون رو شنیدم...
فقط با تمام توانم و با سرعت میدویدم...
romangram.com | @romangram_com