#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_112

ـ سعید بجنب....بجنب....

نمیدونم اما اونقدر دویدم که خودم رو مقابل پرچین های باغ یکی از همسایه های ویلا دیدم....

حتی فرصت عقب نگاه کردن رو نداشتم.....

با هر بدبختی بود خودم رو از لای پرچین ها عبور دادم....

ـ وایسا دختر.... وایسا.....

دیوونگی محض بود که اگر حرفاشونو گوش میکردم....

دامن پرچین برام اون لحظه حکم زنجیر رو داشت....

خودمو توی انبار کاه انداختم...

از شدت کمبود اکسیژن چشمام داشت سیاهی میرفت....

هیجان و ترس و شوک، همه ی اینها دمار از روزگار سیستم دفاعیه بدنم در آورده بود....!

با شنیدن صدای پاشون خودمو کنج انبار جمع کردم....

پشت بسته های بزرگ کاه خزیدم....

ـ سعید...خبر دادی؟...

ـ آره......الاناس که برسن... سرگرد خون جفتمون میریزه...

ـ خدا لعنتت کنه....چطوری دختره از ویلا زد بیرون...

ـ هیس....بگرد پیداش کنیم واگرنه سرکارمون با عزراییله...

پشت انبار بودن...

از سوراخی که توی دیوار هی انبار بود میتونستم ببینمشون...

بیسیم دستشون بود و داشتن آدرس میدادن...

مسلما اگر تا دو دقیقه ی دیگه از این جا در نمیرفتم حتما گیرشون می افتادم...

چشم چرخوندم و اونور انبار یه حفره تقریبا بزرگی کنار دیور بود. میشد ازش رد شد....

آروم از جام بلند شدم و دامن چین دارم رو از پام درآوردم..


romangram.com | @romangram_com