#من_تو_او_دیگری_پارت_240

ارمیتا از جابلند شد... یک لحظه سرش را میان دستش گرفت وگفت:خاموشش کن...

برانوش: چرا... مگه نمیخواستی نسبت منو با اون بچه بدونی...

ارمیتا با حرص کنترل را برداشت وگفت: این لعنتی وخاموشش کن... از هل و دستهایی لرزان نمیدانست چه میکند... بخاطر تنش ها کنترل از دستش افتاد و ناچارا به سمت تلویزیون حمله کرد و ان را خاموش کرد...

برانوش به صفحه ی سیاه نگاه میکرد... ارمیتا وسط اتاق که پر بود از عکس ها وچشم های لادن نشست و درحالی که سعی داشت به خودش مسلط شود به برانوش نگاه کرد... هنوز داشت به صفحه ی خاموش وسیاه ال سی دی نگاه میکرد.

اصلا نیازی به پخش نبود انگار همه ی صحنه هارا حفظ بود ... انگار بارها و بارها نشسته بود ودر این خلوت ان ها را تماشا کرده بود.

ارمیتا حس کرد باید حرفی بزند ... تصاویری که شاید ثانیه ای از جلوی چشمش رد شده بودند عق اور بود ... به سختی نفسش را بیرون فرستاد وبرانوش پوشه ای را باز کرد و گفت: این فاکتور اون تخته ... نگاه... دویست و سی و پنج تومن اون ست تخت و خریدم... فاکتور اون تخت و اینم برگه ی ازمایش نگین... نگاه ... نسبت از این پر رنگ تر دیدی؟؟؟

ارمیتا از پشت پرد ه ی اشک به او که ملتهب و سرخ از روی پیشانی اش عرق میریخت نگاه میکرد...

برانوش با نفس نفس گفت: اینم بقیه ی روزها ...سی دی اول... دوم... سوم... یه دونه اشو میدادم دادگاه میکشتنش... میتونستم بکشمش... این زنمه... این عشقشه... این فاکتور تخت ... اینم ...

و بلند داد زد: دیگه میخواستی چه نسبتی با من داشته باشه؟؟؟

ارمیتا کمی جلو خزید. دستهای برانوش می لرزید...

برانوش با صدای خش دار ودورگه ای گفت: پرستاره گفت ... اقا مبارکه ... دختره ... ازم شیرینی خواست... میدونی داشتم به این فکر میکردم که خوب من پدر شدم.. .بچه دارم... لعنت به من که شک کردم...

و از جا بلند شد و دو سه دور در اتاق چرخید و با خودش حرف میزد...

بلند بلند گفت: گفتم خانم پرستار... من مطمئن نیستم... من شک دارم... بچه ی من ... این بچه ی من نیست ... گفتم میخوام بفهمم ... پرستاره فکر کرد من چه مرد بی شرفی ام که به زن تازه زایمان کرده ا م شک دارم... و با اشاره به سی دی هایی که روی زمین افتاده بود پرت و بدون ربط گفت: نبود ... میفهمی ؟؟؟

ارمیتا لبش را میگزید...

دیدن ادمی مثل برانوش در ان حال وهوا ...

برانوش هنوز دور خودش میچرخید ... نمیدانست در ان سه چهار قدم اتاق کجا برود... از هرجا به دیوار میخورد... پیشانی اش را به دیوار تکیه داد و گفت: نبود ... دخترم نبود ... بچه ام نبود... میخواستم بکشم... خودمو ... اونو ...لادنو... نسبت من و اون همین یه ورق فاکتوره ... خیلی پر رنگه ... میفهمی... اون ه*ر*زه حتی نمیدونست که ریتم رابطه رو چطور بشماره که بفهمه ... احمق نفهمید ... و جلوی ارمیتا زانو زد وگفت: می بینی چقدر کثیفه که نفهمیده؟؟؟

بازوهای ارمیتا را گرفت ومحکم تکان داد وگفت: می بینی...

اره میدید...! خیلی هم میدید...

ارمیتا به چشمهای او خیره شد... سرخ بود ... مثل دو کاسه ی خون... پره های بینی اش تند باز وبسته میشدند... رگ گردنش برجسته شده بود. نبض شقیقه اش می زد ... به نفس نفس افتاده بود و گرمای حرصی که در بازدمش بود به صورت ارمیتا فرود می امد.

ارمیتا بغض بدی در گلویش پیچیده بود ... ان چند ثانیه زیادی پررنگ بود ... خیلی بیشتر از خیلی...

برانوش باز تکانش داد وگفت: از من نزدیک تر به اون بچه کیه؟؟؟ هان؟؟؟ من خونه خریدم... ماشین خریدم... زندگی ساختم ... یه بستر واسه ی بوجود اومدن اون ... فاکتورش هم هست.. همه چی با سند و مدرک ... هر گهی خوردم پاش وایستادم... و بلند تر دادزد: از من نزدیک تر به او ن بچه کیــــه؟؟؟ و ارام گفت: دیدی باهاش نسبت دارم؟؟؟

ارمیتا به هق هق افتاده بود ...

برانوش ولش کرد و دو دستی چنگی به موهایش زد ... انقدر انها را کشید که پوست پیشانی اش هم کشیده شده بود ...

برانوش ولش کرد و دو دستی چنگی به موهایش زد ... انقدر انها را کشید که پوست پیشانی اش هم کشیده شده بود ...

چند لحظه گذشت ... از جا بلند شد و مقابل او که روی زمین به سی دی ها زل زده بود زانو زد.


romangram.com | @romangram_com