#من_تو_او_دیگری_پارت_241

نفس عمیقی کشید وگفت: بیا بریم خونه من ...

برانوش سرش را بلند کرد.

چشمهای ارمیتا هنوز از اشک تر بود.

ارمیتا لبخندی زد وگفت: بلند شو دیگه ...

برانوش نفس عمیقی کشید و روی پا ایستاد. ارمیتا هوایش را داشت که شاید بیفتد ... نمیدانست چرا حس میکرد سر او هم مثل خودش گیج میرود ... از طرفی نگران معده اش هم بود . با این حجم عصبانتی که متحمل شده بود قطعا حال خوبی انتظارش را نمیکشید ...

وارد خانه شدند.

برانوش به نگین نگاه میکرد ... روی مبلی نزدیک نگین نشست و ارمیتا به اشپزخانه رفت... پیشبندی بست و مشغول داغ کردن غذا شد ... در همان حال یکی از سالاد های مخلوطش را هم اماده میکرد.

به برانوش که مغموم به نگین زل زده بود نگاهی انداخت وگفت: روی میز از تو کیفم یه دی وی دی دربیار ببینیم...

برانوش به او نگاه میکرد که مشغول خرد کردن هویج بود.

از جا بلند شد ورو به اپن ایستاد.

ارمیتا : کیفم اینجاست ... و به چوب لباسی اشاره کرد.

برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا میخوای فیلم ببینی؟

ارمیتا: هان؟ حوصله نداری ببینی؟

برانوش به ستون تکیه داد و ارمیتا گفت:باشه ... بیا سالادم اماده شد... بیا که من یکی خیلی گرسنمه .

هنوز داشت به او نگاه میکرد ... ارمیتا لبخندی زد وگفت: میخوای نازتو بکشم؟

برانوش لبخند تلخی زد و ارمیتا گفت: بیا تو ...

و رو به روی ارمیتا نشست ... غذای ظهر بود .

ارمیتا هم میز را با سلیقه چیده بود ... برانوش حرف نمیزد.

ارمیتا هم ترجیح میداد سکوت کند.

شاد ده دقیقه به همین منوال گذشت . برانوش به او نگاه میکرد. ارام میخورد ... ارام ولی با اشتها وولع ... تمیز میخورد شیک ... لقمه های کوچک برمیداشت ولی بدون افاده ... ناز و ادایی هم در خوردنش نبود . ساده بود... مثل همیشه ...

ارمیتا مچش را با نگاه گرفت.

برانوش نفس عمیقی کشید وگفت:لادن چی میگفت؟

ارمیتا: نمک وبه من میدی...

برانوش به نمک که دقیقا کنار دست چپ ارمیتا بود نگاه کرد وگفت:پیش خودته ...

ارمیتا خودش را نباخت وگفت: نه منظورم فلفله ...


romangram.com | @romangram_com