#من_تو_او_دیگری_پارت_239

ارمیتا سری از روی تاسف تکان داد از جا بلندشد و با حرص لیوان چای دست نخورده اش را درسینک خالی کرد.

برانوش تند گفت:نگین کجاست؟

و فورا از اشپزخانه خارج شد... بدون انکه منتظرجواب ارمیتا باشد به اتاق ها سرکشی میکرد.

ارمیتا به اپن تکیه داد به حرکات اشفته ی او نگاه میکرد... برانوش با حرص گفت: دختر من کجاست؟





ارمیتا مسخره خندید وگفت:دخترت؟!!! واقعا خودت هم باورت شده که اون ... برانوش از حرص دندان قروچه میکرد.

ارمیتا به مبل تخت خواب شوی هال نگاه کرد...نگین ملوس رویش خوابیده بود.

برانوش نفس راحتی کشید و ارمیتا جلو امد وگفت: عادت داری هیچی و نمی بینی نه؟؟؟

برانوش نفس کلافه ای کشید وگفت: ارمیتا...

ارمیتا وسط حرفش امد وگفت: لادن گفت تو پدرش نیستی... کم کم داشت باورم میشد... ولی... یه درصد گفتم شاید دروغ گفته ... یه درصد گفتم باید بذارم تو حرفهاتو بزنی... یه درصد گفتم ... لابد باید بهت اعتماد کنم...

برانوش چنگی به موهایش زد وارمیتا دست به سینه جلویش ایستاد وگفت:تو چه نسبتی با این بچه داری...؟

برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت :تودر مورد من کنجکاوی؟

ارمیتا با صدای بلندی گفت: اره... کنجکاوم... درمورد تو... زندگیت... ادمای اطرافت... درموردتویی که هیچ کس ونمی بینی کنجکاوم... تویی که به من ابراز عشق میکنی و ادعات میشه صادقی اما سر تا پات دروغه... چطور تونستی یه بچه رو از پدرو مادرش جدا کنی؟؟؟ هان؟؟؟ بچه ای که هیچ نسبتی با تو نداره... هیچ صنمی با تو نداره ... هیچ سنخیتی با تو نداره ... برای چی ؟؟؟

برانوش دندان هایش را می سایید... با حرص گفت:بس کن...

ارمیتا: چرا؟ به مذاق اقای دکتر برومند خوش نمیاد کسی حقیقت و رو کنه؟

برانوش پوزخندی حرصی زد وگفت: تو چی از حقیقت می دونی؟؟؟

ارمیتا: تو یه دختر وبی ابرو کردی... بخاطر خودخواهیت .. .بخاطر خود بینیت ... بخاطر غریزه... از سر وجدان درد باهاش ازدواج کردی ... بعدشم وقتی بهت خ*ی*ا*ن*ت کرد بچه ی اون زن و که هیچ نسبتی با تو نداره رو یازده ماه ازش جدا کردی... تهدیدش کردی... کافیه؟ یا بازم از دونسته هام برات بگم؟

برانوش دستش را کشید و گفت: من نسبت ندارم... تو دنبال نسبتی...

او را همانطور که میکشید ازخانه بیرون برد... ارمیتا اعتراضی نمیکرد ... برانوش از حرص سرخ شده بود و نفس نفس میزد ... عصبانیت و حرارت والتهاب از سر وروی عرق کرده اش می بارید...

در را باز کرد... پا برهنه وارد خانه شدند ... برانوش ارمیتا را به سمت ان اتاق کذایی میکشید...

ارمیتا از درد مچ دستش میخواست شکایت کند... ولی برانوش گوش شنیدن نداشت.

وارد اتاق شدند .... با اولین باری که انجا رادیده بود فرق چندانی نداشت... همان بود... با یک ال سی دی در اتاق... برانوش او را روی صندلی پرت کرد وخودش به سمت کمد رفت... در را با حرص باز کرد... چند وسیله از کمد را بیرون انداخت... یک جعبه ی سی دی را همراه با یک پوشه ی کاغذ و سند بیرون اورد... مقابل ال سی دی نشست ... یکی از سی دی ها را داخل دستگاه گذاشت... تلویزیون را روشن کرد...

ارمیتا نفسش در سینه حبس شد...

برانوش درحالی که به تصاویری که پخش میشد نگاه میکرد گفت: می بینی... ؟؟؟


romangram.com | @romangram_com