#من_تو_او_دیگری_پارت_238

ارمیتا م*س*تقیم به او نگاه کرد... بوی نگین در مشامش می پیچید...

با صدای بسته شدن در تازه فهمید چرا برانوش اینقدر در قبال نگین مسئولیت ناپذیرو سردرگم بود ... در بسته شد و پرونده ی نگین هم !!!

***

به اشپزخانه رفت... تمیز بود ... این را لحظاتی پیش هم متوجه شده بود که کاربرانوش است ... به ظرف غذا نگاه کرد ... ان را داخل یخچال گذاشت.

کمی وسایل را جا به جا کرد.

صدای زنگ امد.

در ورودی را باز کرد.

برانوش لبخندی زد و با نایلون های خرید وارد خانه شد.

ارمیتا فکر کرد اگر او شوهرش بود ... کتش را میگرفت و میگفت خسته نباشید ... مثل زن و شوهرها... مثل زندگی همسرانه...!!! برانوش به او خیره شدو گفت:طوری شده؟

ارمیتا به اشپزخانه رفت وگفت: بیا بشین یه چایی بخور...

برانوش خرید ها را گوشه ای گذاشت وکاپشنش را به چوب رختی اویزان کرد وگفت: مزاحمت نمیشم...

ارمیتا : مزاحم نیستی...

برانوش وارد اشپزخانه شد وارمیتا گفت: چه خبر؟

برانوش شانه ای بالا انداخت وگفت:بیخود رفتم... پرنده هم پر نمیزد.

ارمیتا هومی کشید و برانوش اهسته پرسید: طوری شده؟

ارمیتا به برانوش نگاه کرد وگفت: تو زندگیت چند تا دروغ گفتی؟

برانوش کف دستهایش را روی میز گذاشت وگفت:چی؟

ارمیتا : تو زندگیت چند تا دروغ گفتی...

برانوش نیشخندی زد وگفت:زیاد...

ارمیتا:بزرگترین دروغ زندگیت چیه...

برانوش لبخندی زد وگفت: تو زمان دانشجویی به یکی از استادا...

ارمیتا کلافه از حرفهای بیراه او گفت:من فکر کنم بزرگترین دروغ زندگیت یازده ماهشه ...

برانوش خشکش زد.

ارمیتا با پوزخند تلخی گفت: چطور تونستی...؟

برانوش ماتش برد.


romangram.com | @romangram_com