#من_تو_او_دیگری_پارت_233
ارمیتا پوفی کشید و گفت:بزرگ شدی یه دختر زرنگ باش... گول هیچ پسری هم نخور ...
نگین بیخیال پای بد مزه ی عروسک شد و دست عروسک را دردهانش کرد.
ارمیتا لبخندی زد و گفت: باباتو دوس داری؟
نگین عروسک را پرت کرد و ارمیتا خندید وگفت: خیلی بامزه ای میدونستی؟
نگین با سر و صدا از خودش کلمه اختراع میکرد.
ارمیتا جلوی نگین نشست و گفت: بابات خیلی ادم چندشیه ... خدا شوهر تو عین بابات نباشه...
نگین انگشتش را در دهانش کرد وگفت: اَ ...
ارمیتا دست به سینه نشست و گفت: از ادم هایی مثل اون متنفرم ... میدونی فقط فکرشون درا ینه که استفاده کنن ...
نگین اب دهانش اویزان بود.
ارمیتا تازه سر درد و دلش باز شده بود.
نفس عمیقی کشید و گفت: میدونی اگر یه درصد فکر میکردم حرفهاش از ته دله ...
نگین گفت: بَ ... بَ ...
ارمیتا خندید وگفت:تو هم خیلی بابایی هستی ها...و نفس عمیقی کشید و گفت:حیف بابات لیاقت نداره ...
صدایی امد که گفت: به دختر من حرفهای بد یاد نده ...
انگار یک پارچ اب یخ روی سرش خالی کرده باشند.
برانوش خندید و گفت: بشینم؟
و به لبه ی تخت اشاره کرد.
ارمیتا گیج گفت:همیشه عادت دارید گوش وایستید؟
برانوش خندید وگفت: حالا نه که تو خیلی از حرفهایی که میزنی معذب میشی؟
ارمیتا ایشی گفت و برانوش با خنده گفت: خوب ؟؟؟ نظرات فصیحتو چشم تو چشم بگو نمیشه؟
ارمیتا بلند شد وگفت: مطمئنی نظرات کسی که نمی بینیش مهمه؟
برانوش بلند قهقهه زد وگفت: خدایی روز اولی چه حرفی بهت زدم ... حال کردی؟
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: خیلی...
برانوش: ولی برات مهم بود نه؟
ارمیتاروی صندلی پشت میزش نشست وگفت: برای ادمی که سالها تلاش میکنه تا همه ببینش اره ...
romangram.com | @romangram_com