#من_تو_او_دیگری_پارت_232
ارمیتا اخم ظریفی کرد وگفت: واقعا؟
برانوش خندید وگفت:شوخی کردم ...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: من تو یخچالم برای یه نفر کالباس دارم ... میتونی بخوری و بری...
برانوش کمی سرجایش جا به جا شد وگفت: تنهایی که مزه نمیده ...
ارمیتا:پس باید زنگ بزنیم غذا بیارن ...
برانوش شکست خورده گفت: یعنی درست کردن یه املت اینقدر سخته؟
ارمیتا خندید وگفت: اره خیلی سخته ... کالباس هست بخور وبرو ...
برانوش اخمی کرد وگفت: اینقدر مزاحمم؟
ارمیتا: نه ...
برانوش م*س*تقیم به او نگاه میکرد. ارمیتا هم با ان نگاه خاص وسردش به او زل زده بود.
صبح از روی میمیک صورتش میتوانست بفهمد که چه فکری در سر دارد ... از تعجب ها و حیرت هایش میتوانست کمی تا قسمتی به درونش پی ببرد ... ولی الان ... همان دختر نفوذ ناپذیر سخت بود که هیچ حسی را نمیتوانست از نگاهش بخواند.
اهی کشید وارمیتا گفت: زنگ بزنم یا نه؟
برانوش: میرم تخم مرغ ها رو بیارم ... خودم درست میکنم...
ارمیتا رویش را برگرداند ونیشخندی زد و گفت: هرطور خودت میدونی... من همون کالباسمو میخورم...
و نگین را ب*غ*ل کرد و گفت:بیا بازی کنیم...!
و به اتاق رفت.
برانوش فکر کرد یا زیادی غد است یا زیادی لجباز ویک دنده ... کلا همه ی صفت ها را زیادی داشت
و به اتاق رفت.
برانوش فکر کرد یا زیادی غد است یا زیادی لجباز ویک دنده ... کلا همه ی صفت ها را زیادی داشت.
نفس عمیقی کشید و نگین را روی تختش گذاشت یکی از عروسک هایش را از کمد دراورد و به دست او داد ... لای در را باز گذاشت و به برانوش که در اشپزخانه دور خودش میچرخید خیره شد.
به نگین نگاه کرد که پای عروسک را در دهانش کرده بود.
لبخندی زد وگفت: بابات با این کاراش میخواد چیو ثابت کنه؟
نگین هنوز پای عروسک را می لیسید.
romangram.com | @romangram_com