#من_تو_او_دیگری_پارت_231

برانوش لبخندی زد وگفت: خوبی؟

ارمیتا به درنگاه کرد و پرسید:درست شد؟

برانوش کش و قوسی امد و نگین را از لا به لای صندلی ها بیرون کشید و گفت: اره ... خوب من دیگه باید برم مطب... تو که حالت خوبه؟

ارمیتا دستهایش را درجیب جینش کرد وگفت:من اره ... خوبم... نگین و چیکار میکنی؟

برانوش خمیازه ای کشید و نگین مشتش را در دهان او کرد و برانوش خندید و گفت: نکن بچه ...

نگین خندید و به ارمیتا نگاه کرد.

ارمیتا لبخندی به نگین زد وگفت: حالا کجا می خوابی ببریش... بذارش باشه اینجا...

برانوش ابروهایش را بالاداد و گفت: اخه مزاحمه ...

ارمیتا: نه چه مزاحمتی...

برانوش شانه ای بالا انداخت و گفت: خوب نهار چی بخوریم؟

ارمیتا: من یه چیزی درست میکنم با نگین میخورم....

برانوش: من چی؟

و نگین را روی زمین گذاشت تا باز زیر صندلی ها چرخ بزند ... چه سرزمین عجایبی شده بود مبلهای جا پرکن ...

ارمیتا: خوب زنگ میزنم سفارش میدم... پیتزا یا کباب؟

برانوش: صبحم که کباب خوردیم... پیتزا هم واسه نهار ادمو سیر نمیکنه که ...

ارمیتا: خوب ...

برانوش:بساط املت و داری؟

ارمیتا اهی کشید وگفت: تخم مرغ ندارم ... یادم رفت دیروز بخرم...

برانوش چشمهایش برقی زد وگفت: من چهار تا تخم مرغ دارم!

ارمیتا نیشخندی زد و گفت: خوب؟

برانوش: تو هم یه عالمه گوجه داری...

ارمیتا دست به سینه ایستاد و گردنش را کمی خم کرد وگفت:خوب؟

برانوش: خوب به جمالت ...

ارمیتا خندید و گفت: یعنی الان داری غیر م*س*تقیم میگی من اشپزی کنم؟

برانوش: نه بابا ... م*س*تقیم میگم...


romangram.com | @romangram_com