#من_تو_او_دیگری_پارت_230

برانوش نگین را با یک دست گرفت و دستش را دور بازوی ارمیتا حلقه کرد.

ارمیتا شکایتی نکرد ... به بازوی او تکیه دادن بهتر از دیواره ی فلزی اسانسور بود .

با دیدن در شکسته ارمیتا به برانوش نگاهی کرد و برانوش گفت:یکی و میارم درست کنه نگران نباش...

با هم وارد خانه شدند ... نگین را روی فرش گذاشت تا چهار دست وپا چرخی بزند .

و در یک حرکت ناگهانی ارمیتا را ب*غ*ل کرد وارمیتا جیغ بنفشی کشید.

برانوش با خنده گفت: سیس... چه خبرته؟

ارمیتا با ترس گفت:منو بذار پایین؟

برانوش خندید وگفت:میذارمت رو تختت.... اتاقت اینجاست؟

وهمراه با او وارد اتاق ارمیتا شدند.

لبخندی زد و گفت: به به چه اتاق شیکی...

ارمیتا تقلایی کرد و برانوش گفت:جات ناراحته؟

نه نبود ... ولی درست نبود!

برانوش لبخندی زد و او را به ارامی روی تخت گذاشت وگفت: الان مسکن تو میارم خانم مهندس...

ارمیتا با حرص گفت:خیلی غیر قابل پیش بینی هستی...

برانوش به پازل نگاه میکرد درهمان حال گفت:تفاهم دو... و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:از این به بعد تفاهمامونو میشمارم...

ارمیتا با غیظ گفت: تفاهم ؟ که چی بشه؟

برانوش: همینطوری میخوام ببینم با همسراینده ام چقدر باید تفاهم داشته باشم... و نیشخندی زد و ازا تاق خارج شد ... چند دقیقه بعد با یک لیوان اب و یک قرص برگشت.

به زور انها را به ارمیتا خوراند و سپس به سمت اشپزخانه رفت.

ارمیتا فکر کرد حیف از دیشب زیادی برایش زحمت کشیده است و انقدر قدر نا شناس نیست... چه راحت هم او را بلند میکرد... افسانه مدام میگفت چاق است چاق است... چاق است یک زخم معده ای عین پر بلندش میکند؟؟؟ والله ... رامین هم از این کارها نمیکرد... رامین اصلا لاجون بود ... برانوش چهارشانه بود. ولی رامین سفید تر بود ... صورت ناز تری داشت... برانوش ترکیب بندی صورتش به موزی گری میزد ... ! حیف حال نداربود وگرنه برایش داشت ... حیف زیادی مهربان رفتار میکرد ... حیف که تا سه صبح برایش بیدار بود ... حیف که کمی از خون او در رگهایش جاری بود... حیف... خیلی حیف که نتوانست انطور که باید و شاید تلافی طعنه هایش را کند ...!

برانوش در اشپزخانه دور خودش میچرخید ... اخرش هم به هیچ نتیجه ی خاصی نرسید و از خانه ی خودش مایع ظرفشویی و شلنگ و دستمال برای تمیز کردن خون خشک شده ی روی زمین اورد .

با اینکه سعی میکرد همه ی وسیله ها وظروف را گربه شور نکند ولی باز عذاب وجدان تمیز نشدن را داشت .

با اینکه سعی میکرد همه ی وسیله ها وظروف را گربه شور نکند ولی باز عذاب وجدان تمیز نشدن را داشت . بخصوص که بخاطر خون ها دچار سرگیجه هم شده بود و چشم بسته تمیز کاری میکرد ... نگین هم در خانه چرخ میزد ... درخانه ی خودشان انقدر مبلمان نبود که او از کنار وزیر ووسطشان عین تونل وحشت رد شود و حس کند چه کاربزرگی انجام داده است.

با صدای ایفون ... برانوش به سمتش رفت ...

در را باز کرد ... برای تعمیر درا مده بودند... قفل و لولا را به کل تعویض کردند ... خوشبختانه خود در اسیب جدیدی ندیده بود.

بعد از رفتن مردها ارمیتا در اتاق را باز کرد ... یک جین ابی و یک تی شرت سفید استین بلند پوشیده بود . خودش هم حس میکرد نیازی نیست تا روی سرش لچکی بگذارد برانوش او را در وضعیت نا به هنجارتری هم دیده بود!


romangram.com | @romangram_com