#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_182
پرسي بله رو دادن ! ديگه تو شکمم يه کنسرت راه افتاده بود
وقتي وارد سالن شديم همه مشغول صرف شام بودن ... چند نفري به احترام بهزاد و ماهان و
سرهنگ بلند شدن و بعدش دوباره مشغول شدن ... غذاي خوشمزه اي بود ! لا اقل من که اينطور
حس مي کردم اخه خیلي گرسنم بود
شب خوبي بود و دو مزيت داشت اين که من يه عالمه پلیس رو يه جا ببینم و دوم اين که توفیقي
شد تا با گندم جون اشنا بشیم خیلي زن خون گرم و پايه اي بود !
اون شب هم گذشت با فکر اينه که بالاخره همه ي سختي ها تموم شده فارغ از اين که دنیايي
جديد تر انتظارم رو مي کشید و اين تازه شروعش بود ... جاده ي نا معلوم زندگیه من مسیرش رو
عوض کرده بود و من بي اطلاع دل به اين جاده بسته بودم ...
يه هفته اي از اون جشن مي گذشت و همه چیز روال خودش رو پیدا کرده بود ... شیدا هم دو باري
بهم سر زده بود ... يه مدت از دانشگاهش دور بود و الان مشغول رسیدگي به کلاساش بود ... منم
نمي خواستم مزاحمش بشم ...
بیشتر وقتم صرف کتاب خوندن و تلويزيون ديدن میشد ... الان که از يه سري از ماجراها خبر
داشتن راحت تر میتونستم کنارشون زندگي کنم ... قبلنا يه حسي مثل عذاب وجدان مثل خوره
افتاده بود تو جونم و الان فقط يک چیز مي خواستم بدونم ... اين که چه بلايي سر مادرم اومده بود
... سیمین زرين فر ...
بهزاد ازش هیچ حرفي نمیزد و هر وقت هم که مي خواستم چیزي بپرسم ازش به طور ماهرانه اي
بحث رو عوض مي کرد و من تازه بعد يه روز يادم يم افتاد که م يخواستم ازش در مورد سیمین
بپرسم ...
با مريم جون و بهزاد تو سالن نشسته بوديم و مشغول ديدن تلويزيون بوديم خواستم اين بار
ديگه قضیه رو ازش بپرسم که براي موبايلش پیام اومد ...
بهزاد : مامان مگه ايفون مشکل پیدا کرده ؟
مريم جون : اره پسرم از امروز صبح اينطوري شده ... فردا زنگ بزن به اقاي محبي بیاد درستش
کنه
بهزاد : اها پس بگو چرا بابا گفته برم درو باز کنم
مريم جون : ااا فرهاد بود ؟ حتما طبق معمول کلیدش يادش رفت ... عمو محمد هم چند روزه
مرخصیه ... مادر 5دقیقه ديگه برو بذار يه ذره اون پشت ادب شه !
عمو محمد نگهبان اين جا بود که چند روزي مرخصي گرفته بود تا کاراي پسرشو سر و سامون بده
پسرش در شرف ازدواج بود ....
romangram.com | @romangram_com