#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_183
خلاصه بهزاد رفت و پنج دقیقه بعد با فرهاد خان برگشت ...
در حال شام خوردن بوديم که يهو گوشي بهزاد زنگ خورد ...
بهزاد : بله بفرمايید ...
... -
بهزاد : چــــــــي ؟ نیرو ها رو اماده باش بذارين الان خودمو مي رسونم ....
... -
بهزاد : خداحافظ
فرهاد خان : چي شده بهزاد ؟
بهزاد : فعلا چیزي معلوم نیست .. بعدا توضیح مي دم ... فقط از خونه خارج نشین
در جا از جاش بلند شد و کلید ماشینش رو از روي میز تلفن برداشت و رفت ...
- حالا چرا ما از خونه خارج نشیم ؟
مريم جون : بهزاده ديگه يه چیز برا خودش مي پرونه ما رو تو برزخ میذاره !
اما نمیدونم چرا من يه دلشوره ي عجیبي تو دلم افتاده بود که هیچ رقمه دست بردار نبود ..
بیشتر از يک ساعت از رفتن بهزار مي گذشت و ساعت 99و 45دقیقه بود ... سرگردون توي
حیاط قدم مي زدم و مضطرب به در حیاط نگاه مي کردم و منتظر بودم هر ان اين در باز شه و
بهزاد از وارد بشه ... همش حس مي کردم قراره خبراي بدي بشنوم
زنگ در زده شد ... ايفون خراب بود و باز نمي کرد ... حتما بهزاد بود ...
با عجله سمت در دويیدم و درو باز کردم ... اما بهزاد رو پشت در نديدم ...بیرون رفتم و چند بار
اين طرف و اون طرف کوچه رو نگاه کردم ولي کسیو نديدم ... اي دختره ي ديونه بهزاد که داشت
مي رفت بیرون کلید با خودش برده بود ...
پس يعني کي زنگ زده بود ... ديگه استرسم به اوج خودش رسیده بود و با ترس امیخته شده بود
که با شنیدن صداش سر جام میخکوب شدم ....
- تکون بخوري من میدونم و تو
بالاخره پیداش شده بود ... بعد از حدود يک ماه
نمي دونم چرا ولي همش انتظارش رو مي کشیدم
اون شده بود کابوس شب هاي من
- چي از جونم مي خواي ؟
سیمین : خیلي سادست ! جونتو !
- چرا اينقدر از من بدت میاد ؟ ها ؟ تو مثلا مادرمي ؟
خنده ي صداداري زد و گفت : هه مادر ؟ به گمونم چند ماهي میشه که جنابعالي منو از اين مقام
romangram.com | @romangram_com