#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_181

ببرين

ما هم متقابلا تشکیر کرديم و سر جامون نشستیم ...

مجري : بسیار خب از هر چه بگذريم سخن غذا خوش تر است ! البته جسارت بنده رو ببخشین

ولي خب پاي مرگ و زندگي در میانه ... ساعت يازده و نیمه شبه ... دعتتون مي کنم به اتفاق

دوستان و همکاران در سالن غذا خوري منطقه که در ساختمان پشتي قرار داره و اما در اخر ...

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسیر کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي

اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما

کوک است ساز دلها، کي میل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

با امید ظهور اقا امام زمان عجل الله فرجه و شريف ... و بهترين ارزو ها و مدارج براي شما

همکاراي عزيزم ... با ذکري صلوات مراسم رو به پايان مي رسونیم خدا به همراهتون .. يا علي ...

چراغاي سن خاموش شد و پرده ي جلوش کشیده شد که مصادف شده با صلوات فرستادن جمع

پلیس هاي حاضر در سالن

شیدا : برنامه با حالي بود !

- تو چرا يهو سفره ي دلت وا شد ؟

شیدا : اينجا بهترين فرصت بود تا انتقامم اين يه ماه رو ازشون بگیرم ! حال کردي

- اره خدايیش

گندم جون : بچه ها پسرا و مسیبي کجان ؟

شیدا : پسرا رو که فکر کنم رفتن سر به بیابون بذارن ام سرهنگ مسیبي .. الله اعلم !

هر سمون خنديدم که چشمم افتاد به روبه روم : ااا اوناهاش اونجان دارن با اون اقاهه حرف

میزنن

گندم جون : اوه اوه بیاين بريم الان ما رو گیر میارن بريم سلام علیک بکنیم

اومديم بريم بیرون که يهو صداي بهزاد اومد : ترلان جان میشه چند لحظه تشريف بیارين

اه لو رفتیم ! طبق گفته ي گندم جون با چند تا ادم اشنا شديم و بعد از نیم ساعت سلام و احوا

romangram.com | @romangram_com