#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_168


چي ؟ نه ؟ دوربیناي امنیتي ... ديگه فاتحه ام خوندست ... دختره ي احمق چرا حواست نبود اخه ...

وقتي اتاق تو رو شنود مي کنن براي محکم کاري مسلما براي امنیت تو اتاق خودشم دوربین وصل

مي کنه ديگه

از ترس زبونم بنده اومده بود و فقط ذل زده بودم به بهزاد ...

بهزاد : اها ... که اينطور

نگاه خشمگیني بهم کرد و ادامه داد : ترلان بیا تو جابه جا کردن وسايل کمکم کن ...

سرم رو به نشونه ي تايید تکون دادم و پشت سرش وارد اتاقش شدم ... و بعد در اتاقشو قفل

کرد مثل همیشه ...

مستقیم سمت پنجره اتاقش رفت ... 5دقیقه اي تو همون حالت به بیرون ذل زد و منو تو

سردگمي گذاشت ... با اعتماد به نفسي که نمیدونستم تو اون لحظه از کجا پیدا کردم نزديکش

شدم و گفتم : بالاخره مي گي کارت چیه يا نه ...

با اين حرفم که انگار کوه اتشفشان باشه و بخواد فوران کنه درجا برگشت سمتم و دستش رو برد

بالا ... از ترس دستم رو حايل صورتم کردم ..

دستشو تو هوا مشت کرد و انداخت پايین :. لعنتي ...

بهزاد : اين چه وعضشه هان ؟ اوردمت اينجا عشق و حال ؟ همه جا بايد ذات خودت رو نشون بدي

... نمیتونستي چند روز طاقت بیاري ؟

و بعد با صداي بلند تري گفت : هاااااااااان ؟

بي خبر از همه جا گفتم : چي میگي تو واسه خودت ؟ همینجور میبري و میدوزي

بهزاد :نیاز نیست من چیزي بگم ... توب ايد يه چیزي بگي ... چه توضیحي براي وضعیت تو و

حمید وجود داره ؟

من که از شوک دوريبناي امنیتي از ياد برده بودم اون قضیه رو تازه فهمیدم منظورش چیه : اما من

کاري نکردم ... اون بود که مي خواست .. يعني اون بود ... اون ...

بهزاد پوزخندي زد و گفت : نشنیدي میگن کرم از خود درخته ؟ نمي خواي بگي که مجبورت کرد با

چنین سر و وضعي باشه ؟

با حرفش از اينه يه نگاه به خودم کردم ... واي نه ... چون هول هولکي لباس پوشیده بودم و

حواسم نبود چي انتخاب مي کنم يه پیراهن سفید خواب پوشیده بودم که بلنديش تا بالاي زانوم

بود و قسمت بالاي قفس سینم توري بود و همینطور استینش حلقه اي تا کمري بهم مي چسبید و

بعدش ازاد میشد ... موهام هم که تقريبا تا کمرم بود باز بود ... حق با بهزاد بود ... شرايط من

اصلا درست نبود ... و من خیلي ريلکس اينجا ايستاده بودم ... واي نه .. من الان با اين سر و وضع


romangram.com | @romangram_com