#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_167
شدم ...
سعي کردم ارامشم رو حفظ کن ... عرق رو پیشونیم رو با دستمالي خشک کردم ... صداي پايي از
راه پله شنیذه شد و بعدش صداي باز و بسته شدن در ... نفس راحتي کشیدم که صداي بلند
سرمد منو ازجام پروند
- ترلان ... ترلان
ديگه نزديک بود سکته رو بزنم ... مي خواستم برم بیرون که ديدم مثلا من خواب بودم اونوقت
شلوار لي و بلوز تنمه ... اولین کاري که کردم اين بود که تو قسمت لباس خوابا و راحتیا يه چیز
بردارم و بپوشم ... گیرم رو هم باز کردم ... کمي موهام رو تکون دادم تا نامنظم شه ... چشمام رو
هم مالوندم با دستم چند بار تا يه ذره قرمز شه ..
بعدش سري در اتاق رو باز کرذم و بیرون رفتم ... طوري وانمود کردم که مثلا ترسیدم : چیزي
شده ؟
تا منو ديد يه ابروش رفت بالا ... يه قدم نزديک تر شد و با صداي ارومتري گفت : پس چرا چراغ
مطالعه اتاقم روشن بود ...
اه لعنتي .. يادم رفت خاموش کنم ... اب دهنمو قورت دادم و گقتم : نمیدونم ... من که خواب بودم
...
دوباره يه نگاه بهم کرد و لبخند مرموزي زد و يه قدم اومد جلوتر که باعث شد يه قدم برم عقب :
يعني مي خواي بگي دزد اومده ؟
- نمیدونم ... چرا از نگهبانا نمي پرسین .. اونا مثلا کشیک میدن
لبخند ترسناکش همچنان رو لبش بود ... باز يه قدم نزديک تر شد که باعث شدم منم يه قدم
برم عقب تر و بخورم به در اتاقم که پشت سرم بسته شده بود ... واقعا ترسیده بودم
بازم يه قدم نزديک ترم اومد و تقريبا بینمون يه وجب فاصله بود : خب خودت چطوري ؟
اينقدر ترسیده بودم که متوجه نمیشدم چي میگه : هان ؟
حمید : تا حالا کس گفته بود زيبايي خیره کننده اي داري ؟ حتما به پدرت رفتي سیمین و نازنین که
اينطور نیستن ...
تازه به عمق ماجرا پي برده بودم ... واي خدايا ... اخه چرا من بازم ... اب دهنمو قورت دادم و گفتم
: ااا امیر اقا نمیومدن همراه شما ؟
همزمان از راه پله ها بهزاد اومد بالا و همونطور که سرش پايین بود گفت : کسي صدام کر...
با بلند کردن سرش و ديدن ما تو اون وضعیت حرف تو دهنش موند ... حمید با ديدن بهزاد ازم
دور شد و تک سرفه اي کرد و گفت : فکر کنم دزد اومده بود ... بايد دوربیناي امنیتي رو چک کنم
...
romangram.com | @romangram_com