#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_156


بعد خودشو دايیش زدن زير خنده !

ريچارد مردي قد بلند و چهارشونه بود وب هش مي خورد حول حوشه 45سال باشه

دنیل هم همسن وسال بهزاد میزد ... طبق تعاريف همیشگي زيبايي غربي داشتن ... چشم سبز و

بور بودن جفتشون ...

حمید دوباره گفت : ايشون هم خانوم ترلان زرين فر هستن

از اينکه بايد فامیلي سیمین و يدک مي کشیدم واقعا ناراحت بودم ولي چاره اي نداشتم

لبخندي زورکي زدم و گفتم : خوشبختم

اوناهم به نشونه ي اشنايي سري تکون دادن و کمي بعد همراه با يه عذر خواهي با حمید رفتن

بهزاد : عجیب بودن

- اينجا چي مي خوان

بهزاد : دقت کردي که من تازه باهاشون اشنا شدم ! خب از کجا بايد بدونم ولي فارسي رو روون

حرف میزدن

- خب چي کار کنم .. فکر کردم تو که پلي

يه دفعه با دستش جلوي دهنمو گرفت و گفت : ترلان دوست داري ادامه ندي ؟

متعجب بهش نگاه کردم

بهزاد : سعي کن جلوي دهنتو بگیري و تا زماني که نیاز نیست حرفي نزني ... من خودم میدونم که

بايد چطور رفتار کنم ... حالا هم مثل يه دختر خوب مي گیري اينجا میشني و در ضمن نمیخوام

دردسر بشه پس لطفا به مشروب هم لب نمیزني ... مشروب که میدوني چیه يقنا ؟

سرمو اروم به معني تايید تکون دادم

بهزاد : خوبه !

دستشو از رو دهنم برداشت و رفت ...

با فهمیدن اينکه چه سوتي داشتم میدادم يدونه زدم به پیشونیم و گفتم : دختره ي احمق

روي صندلي که کنارم بود نشستم و خودم رو سرگرم خوردن میوه کردم

***

داناي کل :

ماهان در خونه رو باز کرد و وارد شد

شیدا تلويزيون رو خاموش کرد و بي حوصله کنترل رو پرت کرد روي مبل کناريش ... با خودش

فکر کرد اي کاش توي اتاقش بود ...

ماهان : علیک سلام ... ممنون خوبم با احوال پرسیاي شما ! خسته ام نیستم سلامت باشي !


romangram.com | @romangram_com