#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_155
میارم همین باشه
نمیدونم منظورم رومتوجه شد يا نه ولي پوزخندي زد و گفت : توقعي بیش از اينم نمیره
و بعد به سمت ديگه سالن رفت
طبق سفارشات اقا پشتش راه افتادم که ديدم مستقیم رسید به حمید
حمید : به به امیر جان کي اومدي ؟
بهزاد : يک ربعي میشه ... اين مهموني با اون يکي خیلي فرق مي کنه ... فکر نمي کردم شرايط
اينطوري باشه
حمید قهقه اي سر داد و گفت : نگو که گروه خونیت با اينجور مهمونیا نمیسازه که اصلا باورم
نمیشه
بهزاد شونه اي بالا انداخت گفت : موضوع اينه که فکر نمي کردم اينطور باشه چه خبر ؟
حمید يه نگاه به من انداخت و بعدش سرش رو نزديک گوش دو تا ادمايي که کنارش ايستاده
بودن وب ه نظر میومد که ايراني نباشن کرد و در گوششون پچ پچ کرد ...
بعد روشو سمت بهزاد کرد و گفت : معرفي میکنم امیر جان ...
دستشو سمت مرد سمت راستیش کرد و گفت : دکتر ريچارد ويلانوو ... هم رشتتون هستن
و بعد مرد سمت چپشو نشون داد و گفت : و ايشونم مهندس دنیل سوارز ... يکي از بهترين معمار
هاي نیويورک
بعدش لبخندي زد و رو به اون دو تا گفت :
sorry for interoption …. Mr. he is dr . Amir Rastegar
اونا لبخندي از اين اشنايي زدن و بهزاد هم متقابلا همین کارو کرد و گفت :
… Glad to meet you
ريچارد : اوه ... توقع ندارين که بعد از اين همه مدت رفت و امد به ايران فارسي بلد نباشم
بهزاد دوباره لبخندي زد و گفت : تحسین برانگیزه که اينچنان روان حرف میزديد راستش از
معارفم فکر کردم نتونین فارسي حرف بزنین
ريچارد خنديد و گفت : اوه نه ... بذاريد به حساب اين که حمید مي خواد انگلیسیش ارتقا پیدا کنه !
اينبار دنیل لبخندي زد و گفت : اجازه هست ؟
ريچارد : البته !
دنیل دستشو جلو اورد و گفت : خوشبختم اقا ... میتونم بپرسم در چه رشته اي تخصص گرفته ايد
؟
بهزاد : البته ... مغز و اعصاب
دنیل : ااا ؟ پس دايي جان همکار پیدا کرديد
romangram.com | @romangram_com