#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_146


شدم و اروم قفل در رو باز کردم ...

سالن رو نور کمي که از هالوژن هاي وصل شده روي کاور پرده میومد روشن کرده بود ... اوه اوه ...

راه پله رو چیکار کنم ... لامصب حس مي کني داري از پل صراط رد میشي ...

با هزار تا سلام صلوات پله ها رو رد کردم و رفتم از رو میزي که کنار سالن بود و روش پارچ اب

خنک و لیوان بود يه لیوان برداشتم و توش اب ريختم و يه ضرب سر کشیدم

راهي که تا پايین طي کرده بودم رو دوباره برگشتم ... خوبه باز چند تا هالوژن روشنه وگرنه با

خونه ارواح فرقي نداشت ...

در اتاقم رو باز کردم و خواستم برم تو که همزمان يه دستي جلوي دهنم قرار گرفت و منو به سمت

اتاق هدايت کرد و در رو از پشت بست ...

اگه بگم سکته رو داشتم میزدم کم گفتم ... هر ان منتظر بودم يه چاقو هم زير گلوم بذاره که در

کمال ناباوري صداي زمزمه ي بهزاد رو پیش گوشم شنیدم ...

بهزاد : نترس ترلان ... منم بهزاد ... نمیتونم اينجا حرف بزنم میدوني که شنود مي کنن ... کجا مي

تونیم راحت حرف بزنیم ؟

هنوزم هضم اين قضیه برام سخت بود با اين حال در سرويس بهداشتي اتاقم رو بهش نشون

دادم ...

با همديگه داخل حموم رفتیم ... بعد از بستن در دستش رو از رو دهنم برداشت ... بلافاصله يه

نفس عمیق کشیدم

تازه تونستم چهرش رو ببینم ... لنزي که تو چشمش بود چشم توسیش رو تبديل به قهوه اي

کرده بود ! موهاش رو هم رنگ کرده بودن و الان قهوه اي چیزي بین تیره و روشن بود ... يه

تغییراتي هم تو فرم ابروهاش داده بودن ... میشد گفت خیلي تغییر کرده

البته همه ي اين وارسي ها به سي ثانیه هم طول نکشیده بود ... بالاخره خودش سکوتو شکست

...

بهزاد : سلام ...

تازه مغزم به کار افتاد که اون اينجا چیکار مي کنه ... چطور چیزي به من نگفته بودن ؟

- س .. سلام ... تو اينجا چیکار مي کني ؟

بهزاد : به نظرت بايد چي کار کنم ؟ منم يکي از بازيگراي اين پرونده ام ديگه

- پس چرا به من نگفتین چیزي

بهزاد : فکر نمي کردم که بايد گزارش کارهام رو بهت بدم

هنوزم همون بهزاد ! يه ذره هم تغییر نمي کرد الیته ادما که تو يه هفته تغییر نمي کنن !


romangram.com | @romangram_com