#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_144


ولي مثل اينکه پررو تر از اين حرفا بود ... سرو وعضشم که غلط انداز نبود ... يه بلوز استین کوتاه

سبز پوشیده بود و يه جین توسي ...

اصلا به روي خودم نیاوردم که کنارم نشسته ... من واسه کاراي مهم تري اومده بودم ... خودم رو

با نسکافه ي توي دستم مشغول کردم ... يه يک ربعي به همین منوال گذشت که مثل اينکه

بالاخره خانوم صبرشون تموم شد

ترنم : شما چند سالتونه ؟

تک سرفهاي کردم و گفتم : 02

خیلي کوتاه و زيبا ! ولي مثل اينکه اون دقیقا برعکس من بود : واي چه جالب ... من 05سالمه و

اين يعني شما ازمن 3بزرگترين ...

يه نگاه بهش کردم ... خب بهش کمتر از 05مي خورد .. يه چیزي حدود 00- 09ولي خب بازم

اين چیز جالبي نداشت که ! اصلا چه فرقي مي کنه چند سال ازش بزرگتر باشم

جوابشو ندادم که دوباره گفت : شما چه کاريد ؟

- جراح مغز و اعصاب هستم ... ببخشید پدرتون تشريف نمیارن ؟ باهاشون کار واجبي داشتم

اينطوري تنها راهي بود که مي تونستم اينو از سرم باز کنم تازه زودترم به نتیجه مي رسیدم ...

بدون رقبت از جاش بلند شد و گفت : الان صداشون مي کنم

و بعد به اون طرف سالن که میز ناهار خوري بود و حمید کنار ادماي هم سن و سالش نشسته بود

رفت ...

در گوش حمید يه چیزي گفت که باعث شد از جاش بلند شه و همونطور که لبخند میزد سمت من

اومد ...

حمید : در چه حالي دکتر جان ؟

بالاخره رستگار ؟ امیر ؟ يا دکتر ؟ اينم مخ مارو کار گرفته ها ...

- ممنون جناب سرمد ... ببخشید صحبتتون نیمه کاره موند اما ترجیح میدادم زودتر در مورد

موضوع مدنظرم حرف بزنیم ...

حمید رو مبل دست راستیم نشست و گفت : البته ... اين چه حرفیه ... بفرمايید گوش میدم

تک سرفه اي کردم و گفتم : فکر کنم بدونید که من ديشب به مقصد ايران پرواز داشتم و تازه

امروز صبح به خاک تهران نشستم

حمید : البته ... خب ؟

- من در حال حاضر ساکن هتل استقلال هستم ... ولي خب فکر نکنم براي اقامتم تا حد اقل يک

ماه ديگه مکان مناسبي باشه ... مي خواستم اگه میتونید برام جايي رو پیدا کنید که بتونم به طور


romangram.com | @romangram_com