#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_143

حمید قهقه اي زد و گفت : شما بسیار جسوريد ... و خیلي راحت من رو با اين تشريفات زير سوال

میبريد ... ولب خب از حق نگذريم خوش سخنید ...

با دستش روبه روش که يه دست مبل سلطنتي بود رو نوشن داد و گفت : خواهش مي کنم

بفرمايید جناب رستگار يا بهتره بگم امیر جان ... اشکالي نداره که ؟ من اينطور راحت ترم ...

- ابدا ... راحت باشید

و به سمتي که اشاره کرده بود رفتم و نشستم ...

خودش معذرت خواهي کرد و رفت

خب خدا رو شکر ... خوب شد رفت ... حالا میتونیم به انالیزمون برسیم ... نصف سالن رو افراد

مسن تشکیل میدادن ... خانوم و اقايوني که انگار ملاحظه ي سنشون رو کرده بودن ... بسیار

شیک و با ابوهت رفتار مي کردن ... گوشه اي از سالن جمع شده بودن خیلي اروم با هم صحبت

مي کردن .. نصف ديگه هم ده دوازده نفر جونايي بودن که تقريبا مي خوردن همسن من باشن و

اون سمت سالن رو مبل هاي راحتي گرد کرده بودن ... کلا جمعیت فکر نکنم با خدمه به 42نفر

هم برسه ... اين هم خلاف محاسباتمون بود ...

خب خداروشکر فعلا به خیر گذشت ...

زن جواني مقابلم با سیني که دو تا لیوان توش بود قرار گرفت ... خب يکیش که اب جو بود و اون

يکي هم نسکافه .... چه تفاهمي واقعا ... ترجیحا نسکافه رو برداشتم و تشکر کردم

مطمئنا تشکر کردن نشونه ي فرهنگ و ادب داشتن بود تا بي کلاسي ... نمیدونم چرا بعضي ادم

عدم يه سري اصول ها رو کلاس مي دونستن ...

دوباره حمید پیشم برگشت اينبار با يه دختري که کنارش بود ...

به احترامش ايستادم که لبخندي به روم زد ...

حمید : راحت باش پسرم ... معرفي مي کنم دخترم ترنم ... ترنم جان ايشون اقاي امیر راستگار

هستن

دختر متقابلا لبخندي زد با صدايي که پر از ناز و عشوه بود گفت : خوشبختم امیر اقا ...

به دستش که جلو اومده بود دست دادم و اجبارا يه لبخند زدم که نمیزدم سنگین تر بودم :

همچنین ... مي تونین امیر صدام کنین ...

ترنم : شما هم ترنم صدام کنین ...

و اومد کنار نشست

چه زودم پسر خاله شد ... بذار من اول ببینم مي خوام صدات کنم يا نه حالا سر چي صدا کردنت

هم به نتیجه اي مي رسیم

کمي دور تر ازش نشستم تا حساب کار دستش بیاد

romangram.com | @romangram_com