#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_139

برادرانه داري نه ؟... تو که اينقدر خواهر دوست داشتي مي گفتي مريم جون برات بیاره

دوباره صداش رو اروم کرد و با پوزخندي که رو لبش نمايان بود گفت : خواهر ... جالبه ...

و باز صداش رو بلند کرد و ادامه داد : کدومشون ؟ ... ها ؟ ... فرناز ؟ ماهرخ ؟ شیدا ؟ و حالا هم اين

دختره تازه ظهور ؟ نه ؟ اسمش چي بود ؟ ... اها ترلان ؟

ديگه داشت لقمه گنده تر از دهنش برمیداشت ... هیمن مونده بود که واسه پدرمادر من تصمیم

بگیره

منم مثل خودش صدام رو بالا بردم و گفتم : ببخشید که ازت اجازه نگرفتن ... سعي نکن تو

چیزايي که بهت مربوط نیست دخالت کني

و بهش تنه زدم وخواستم برم که ارنجم رو گرفت : سعي نکن قرداد رو کنسل کني وگرنه بد مي

بیني

زير لب بهش گفتم : برو بابا

و بعد محکم دستام رو تکون دادم که دستم و ول کنه ...

ماهان تو ماشین منتظرم بود ... بلافاصله که نشستم گفتم : برو اداره

ماهان : چي مي گفت امیر ؟

- هیچي ... چرت و پرت

ماهان : من هنوز نفهمیدم تو و اون چرا ابتون با هم تو يه جوب نمیره

- بهتره هم ندوني ... دونستنش دردي رو دوا نمي کنه ... جز ياداوري چند تا رذيلت ...

راستش خودمم دوست نداشتم بهش فکر کنم ... حتي فکر کردن بهش منو ازار میداد .... امیر علي

کثیف تر از اون چیزي بود که تصور میشد

ماهان : با اين لباسا مي خواي بري اداره ؟

به لباسام نگاه کردم يه شوار کتان قهوه اي و يه پیراهن کرم قهوه اي تنم بود ... من که مشکلي

نمي بینم تو لباسم

- مگه لباسام چشه ؟

ماهان : حالت خوبه ؟ داريم میريم اداره ها ! بايد لباس فرم بپوشیم اگه خدا قبول کنه ..

اي خدا !

يکي زدم پشت گردنش و گفتم : ملت پسرخاله دارن منم پسر خاله دارم ... ماهان حالت خوبه ؟

خیرسرمون هويتمون مخفیه ... اونوقت تو اين ساعت شلوغیه اداره با لباس فرم نظامي برم اونجا

؟

ماهان يه نگاه به ساعت کرد و گفت : اوه اوه ... ساعت يازده شده ... يعني سه ساعت اونجا حرف

زديم ؟

romangram.com | @romangram_com