#مهسا_پارت_92

-س...سلام آقا...
مونده بودم که اگه حرفی داره بزنه اما هر دومون فقط به چشمای هم نگاه میکردیم...یه چیزی توی چشماش بود یه حرف که روی زبونش نمی اومد...مثه کلمه انتظار...آره چشماش منتظر بودن... با زبون لبم رو تر کردم وگفتم:
-آقا می تونم بیام داخل....
نیما با مکث کوتاهی کنار رفت...به آرومی از کنارش رد شدم وبه سمت اتاقم رفتم...صدای بسته شدن در با سوالی که نیما ازم پرسید یکی شد:
-چرا اینقد زود برگشتی؟
به سمتش برگشتم:
-حالم خوب شده...خودم خواستم برگردم
-نگفتم حالت چطوره...دستت هنوز خوب نشده...واسه چی برگشتی؟
با شنیدن لحن سرد صداش که اصلا به گرمای چشماش نمی خوند جا خوردم:
-می...میتونم کار کنم آقا...بخدا دستم دیگه درد نمیکنه...
نیما روبه روم ایستاد و تو چشمام خیره شد...آخ که چقدر دلم برای این چشما تنگ شده...دارم آتیش میگیرم نیما...چطور میتونی دوست داشتن رو تو چشام ببینی و دم نزنی؟دنبال چی میگردی؟...نیما تمام صورتم رو از نظرش گذروند...انگار اونم دلتنگ من بود...نگاهم به ته ریش خوشگلش افتاد...تو این دو روز صورتش ته ریش کوچکی زده بود...چقدر دوست داشتم دستم رو روی صورتش بکشم تا زبری صورتش رو احساس کنم...از نزدیکی بهش معذب شدم...برخورد نفسهاش روی صورتم ضربان قلبم رو بالا برد...اما این هیجان زیاد دووم نداشت...صدای آشنای دختری به گوشم رسید:
-به به مهسا خانوم...صدای پچ پچون میاد...اتفاقا ذکرو خیرتون بود...نیما گفته حالت خوب نبوده رفتی خونه اقوام...الان بهتری؟
صدای یلدا رو میتونستم از ده فرسخی هم تشخیص بدم...پس نیما برای همین پرسید چرا زود اومدم...آقا با یلدا خانوم تنها بودن...تو چشمای نیما نگاه کردم...میخواستم ببینم از اینکه یلدا اینجاست چه احساسی داره...ولی نیما تمام حواسش به چشمای متعجب من بود...انگار فقط منو میدید...اب دهنم رو قورت دادم...
به سمت صدای یلدا برگشتم...کنار مبل دست به سینه ایستاده بود...هنوز مانتو وشلوار تنش بوداین یعنی اینکه تازه اومده...لبخندی نثارش کردم:
-سلام یلدا خانوم...حالتون چطوره؟...فکر میکردم برگشتین آمریکا...
-بعد مهمونی برگشتم...ولی...ولی نتونستم دووم بیارم...دیگه نمی تونم بدون نیما زندگی کنم...اومدم تا بهش بگم میخوام پیشش بمونم...
صدای اعتراض نیما بلند شد:

@romangram_com