#مهسا_پارت_93

-یلدا تمومش کن...دیگه حالم داره از این مسخره بازیا بهم میخوره...چند بار بهت بگم من فقط یه عشق دارم اونم مهساست...
چشمام از فریادی که نیما میزد بسته شد...لعنتی بازم عشق اجباری...بازم بازی با یلدا...نمی خواستم یه ثانیه دیگه تو سالن بایستم...باید به اتاقم میرفتم...چشمامو باز کردم تا به چشمای نیما نگاهی بندازم...حرف نگامو خوند...فهمید دوست ندارم بایستم...جلو اومد و با دو دستش بازوهامو گرفت:
-بمون مهسا...باید بمونی...
آروم گفت طوری که یلدا نشنید...قلبم برای صدای غمگینش درد گرفت...یلدا چی میخوای از زندگی این پسر آخه...چرا نمیفهمی دوست نداره...نباید میذاشتم نیما با بودن یلدا بیشتر از این ناراحت بشه با بستن چشمام و لبخندی که روی لبم بود،موندنم رو به نیما اعلام کردم...دستای گرمش توی انگشتام قفل شد وهر دو به سمت یلدا برگشتیم...نیما منو همراه خودش به سمت مبل برد و کنارش نشوند...دستم رو روی پاش گذاشت وگفت:
-یلدا چی می خوای؟
یلدا با اطمینان روبه روی ما نشست:
-تورو میخوام...
-با وجود مهسا محاله به کس دیگه ای فکر کنم...
-باشه من مشکلی ندارم...مهسا هم باشه...اما بذار منم باشم...
خدای من این دختر ذره ای غرور نداشت...اصلا نمی خواستم جای اون باشم تا مجبور بشم عشقم رو با کس دیگه ای تقسیم کنم...این عشق نیست یه ه*و*سه...یه ه*و*س زودگذر...ه*و*س بردن توی یه رقابت...من نباید ببازم...از اول هم قراربود با وجود نیما من پیروز بشم...با تحکم داد زدم:
-چی میگی تو...هی من هیچی نمیگم پررو تر میشی...نیما با چه زبونی باید بهت ثابت بکنه تورو نمیخواد...من مث تو نیستم و هرگز...هرگز عشقم رو با کسی تقسیم نمی کنم...روح و جسم نیما فقط مال منه مال من...
با فشاری که به دستم اومد تازه فهمیدم چی گفتم...روی نگاه کردن به نیما رو نداشتم ولی باید به نقشم ادامه میدادم...آره نیما مال من بود...من مالک نیمام...اون فقط برای منه...
-لعنتی تو کجا بودی وقتی که من با نیما بزرگ شدم...عشق نیما تو بند بند وجود منه...همیشه نیما رو دوست داشتم و دارم...چیه نکنه عمارت وثروت نیما چشمتو گرفته؟...
با پوزخند یلدا دیگه واقعا ترکیدم،خواستم دهن باز کنم که نیما پیش دستی کرد:
-یلدا حرف دهنتو بفهم...حق نداری به مهسا توهین کنی...
-مگه دورغه؟...آخه نیما چی این دختر چشمتو گرفته؟...اون حتی ذره ای درشاٌن تو نیست...این دختر اصلا شبیه دوست دخترایی که یه روزم باهاشون دوستی هم نیست...رفیق تختت بوده آره؟
با فریاد نیما یلدا ترسید و توی مبل فرو رفت:

@romangram_com