#مهسا_پارت_91

-اینجوری بده ولی اگه می خوای یه حال اساسی بدی بیا اینجا رو بب*و*س...
با اشاره به لبش فکر شیطونی به سرم زد...در یه حمله انتهاری وغافلگیرانه گوشه لبشو ب*و*سیدم والفرار...صدای جیغ ستایش کل اتاق رو برداشته بود...می دونستم این حرف رو به شوخی زده وگرنه بدش می اومد کسی کنار لبش رو بب*و*سه چه برسه به خود لباش....خاله زهرا وعمو رضا به بچگی ما میخندیدن وما هم مثه دیوونه ها از اینطرف به اونطرف خونه میدویدیم...
***
از ماشین ستایش پیاده شدم...روبه روی در عمارت ایستادم ...بهترین کادوی تولد رو تقدیم خودم کردم...برگشتن به عمارت هدیه ای از طرف خودم به خودم بود... با لذت دستم رو روی در ورودی کشیدم...انگارکه نیما پشت این در منتظرم بود ومن باید هر چه سریعتر در رو باز میکردم وخودمو توی آغوشش می انداختم...با صدای بوق ماشین به سمت ستایش برگشتم:
-ممنون عزیزم...تو میتونی بری...
-خواهش میشه گلم...زیاد کار نکن...شنیدی که بابا چی گفت...بفهمه باز حالت بد شده عمرا اجازه بده دوباره کار کنی...البته از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه...
با خنده گفتم:
-یه دور ازجونم میگفتی ستایش خانوم...
-نترس بادمجون تهران آفت نداره...زنگوله پای تابوت خودمی...دیرم شده...مواظب خودت باش...بازم تولدتتو تبریک میگم...بای
سرم رو با لبخند تکون دادم ودستم رو براش بلندکردم،ستایش هم با بوق وسرعتی که همزمان با هم ترکیب کرد ازم دور شد...
کلید خونه رو توی عمارت جا گذاشتم...با ذوق وشوق فراوووووون زنگ آیفون رو زدم...چند دقیقه که گذشت در با تیکی باز شد...میدونستم آیفون تصویریه ولی علی آقا که داخل عمارت نیست...یعنی نیما در روباز کرد؟؟...اگه اینطوره که عالللللیییییی میشه...آخ که دلم چقد برات تنگ شده نیما خان...
در حیاط رو پشت سرم بستم...نمای سفید رنگ عمارت بین برگای زرد رنگ درختای باغ از زیباییش کم نکرده بود...نفس عمیقی کشیدم...انگار که هوای اینجا با هوای بیرون از عمارت فرق داشت...اکسیژنش 100درصدخالص بود...سرم رو اطراف چرخوندم...علی آقارو مشغول جمع کردن برگهای زرد رنگ وسط حیاط دیدم...دستم رو بالا آوردم و به شدت تکون دادم،صدای بلندم توی باغ پیچید:
-سلـــــــــــــــــام علی آقـــــــــــــا....خسته نباشید...
بیچاره علی سه متر بالا پرید...دستش روی قلبش بود...طفلی ترسید!البته حقم داره چون این اولین باره که اینطور با ذوق بهش سلام میکنم...با تردید دستش رو کمی توی هوا تکون داد و چند بار با چپ و راست کردن سرش مشغول به کارش شد...با هیجان سنگفرش وسط حیاط رو طی کردم وبه در قهوه ای رنگ عمارت رسیدم،دستم رو پیش بردم تا دستگیره طلایی رنگ رو بگیرم که در بشدت باز شد:
-هییییی...
با دیدن نیما که لای در ایستاده بود و بهم نگاه میکرد سر جام متوقف شدم...تموم دلتنگی هام دود شد وبه هوا رفت...هنوز دستم توی هوا بود...صداش منو به خودم آورد:
-سلام...

@romangram_com