#مهسا_پارت_88
دستای نیما که جلوی صورتم تکون میخورد باعث شد از افکارم بیرون بیام...
-پاک از دست رفتی تو...خوبی دختر؟
-هان؟؟
-تازه بعد دوساعت میگه هاااان؟...دوستم اومده...میخوام باند رو در بیارم...
نیما با گفتن این جمله به آرومی باند رو برداشت...با جدا شدن باند دوباره خون شروع به ریختن کرد،دست مردی روی دستم نشست....پسر جوونی رو به روم نشسته بود و به دستم نگاه میکرد...خم شد و از توی کیفش پلاستیکی بیرون آورد...با دیدن وسایل بخیه ترسیدم وبا وحشت به پسر نگاه کردم...نیما متوجه ترسم شد...کنارم نشست وبا کف دستش صورتم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:
-سینا پزشکه...به دستت بی حسی میزنه...اصلا متوجه نمیشی...بهتره تا کارشو میکنه به دستت نگاه نکنی...
باز هم مهربونی چشمای نیما تموم دردای دنیا روازم دور کرد...وقتی اینطوری باهام رفتار میکنه اصلا نمیتونستم فکر کنم که اون همون نیمای سرد ومغروره...
بعد از ربع ساعت کار سینا تموم شد و با گفتن یه سری تذکرات برای خوب شدن دستم از عمارت رفت...
اونروز علی آقا آشپزخونه رو تمیز کرد وسالاد روهم دور ریخت...خوشبختانه غذای روی میز مشکلی نداشت ومنو نیما تونستیم کمی از لازونیا رو بخوریم...به توصیه دکتر و دوست نیما کار برای چند روزی تعطیل شد وارباب جوان بهم اجازه داد تو این چند روز خونه ستایش برم واستراحت کنم...
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند:
-میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟
-بپرس!
-چرا عوض شدی؟
-عوض شدم؟
-آره دیگه...یه جوری شدی!
-چه جور؟...متوجه نمیشم...
-شدی شبیه اون موقعه ای که تازه پیدات کردیم...ساکتی و چشمات پر از هیاهوئه...پر ازحرفه...نیما اذیتت کرده؟
@romangram_com