#مهسا_پارت_87

سرم رو پایین انداختم وفقط تونستم بگم ببخشید....چی داشتم که بهش بگم...بگم که داشتم سر تا پات رو چک می کردم و تو دلم قربونت میرفتم؟
-می تونی بلند شی؟
-کجا برم؟
-باید بری تو اتاقت تا دوستم بیاد ودستت رو بخیه بزنه...
نگاهی به کف آشپزخونه وسینک ظرفشویی انداختم:
-اما اینجا کثیف شده...باید تمیزش کنم...
نیما آرنج دست راستم رو گرفت ،محکم کشید و بلندم کرد:
-پاشو ببینم...تو با این وضع چطور میخوای اینجا رو تمیز کنی؟...به علی میگم بیاد تمیزش کنه...
-اما آقا...
-اما واگر نداره...راه بیفت...
مث جوجه اردکها که دنبال مادرشون راه میرن منم کنار نیما کشیده شدم وهمراهش به سمت اتاقم رفتم...با نشستن روی تخت،نیما نگاهی اجمالی به اتاقم انداخت...جوری به وسایل خیره شد که انگار اولین بارش بود اینجا رو میدید...نفسش رو به شدت بیرون داد...دست به کمر رو به روم ایستاد وگفت:
-آخه چی بهت بگم...اگه خدایی نکرده با اون چاقوی تیز میزدی بند انگشتت رو میبریدی چیکار میکردی؟...اگه من اون لحظه نبودم که تو الان داشتی از ترس میمردی...آخه خون ترس داره که تو رنگت سفید شد و بیحال افتادی...امان از دست شما دخترا...همتون لوس وبی جنبه اید...
بچه پررو متلکم میزنه...خره من واسه تو زلیخا شدم وانگشت بریدم...مجبوری تو خونه با این لباسای خوشگل که مث چی بهت میاد راست راست راه بری؟؟...بیا یه چیزیم بدهکار شدیم...حیف که نمیشد این حرفا رو بهش بزنم...حیف...پوووففففففففف...
-کجایی باز؟...دارم با تو حرف میزنم هاااا...
نیما شانس آوردی دستم بسته اس وگرنه تیکه بزرگت گوشت بود...هی هیچی نمیگم این بازم از احساساتم نسبت بخودش سواستفاده میکنه...ولی عجب قوطی نوشابه ای واسه خودم باز کردم...واقعا اگه نبود چی میشد؟...البته اگه نبود که من دستم رو نمی بریدم...
-الو؟....الو؟...هستی؟...لااله الا اله...
جان؟؟؟؟نیما واذون ؟؟؟...اینم میدونه خداکیه؟...فکر میکردم آدمای ثروتمند خدا ندارن...نگو این شازده خدا داره اونم چه خدایی؟؟نیست خدایی جز الله...خدایا دستتو قربون...پس من چی؟؟...یه گوشه چشمی چیزی...

@romangram_com