#مهسا_پارت_86
با فریادنیما جون به تنم برگشت وبا دستم فشار بیشتری روی انگشتم آوردم...
-ولش کن ببینم چطور بریده که داره این همه خون ازش میره...
ترسیدم اگه ولش کنم بندانگشت اشارم از دستم جدا بشه...نیما بازور سعی میکرد دستم رو باز کنه:
-د ولش کن لعنتی...
همینکه نیما به زور دستم رو باز کرد ،خون با شدت بیشتری بیرون ریخت و روی لباس سفید نیما لک قرمز افتاد...
نیما به سرعت به سمت جعبه کمکهای اولیه رفت وماده ضدعفونی وباند رو درآورد...به زور بلندم کرد ودستم رو توی سینک ظرفشویی گذاشت...درد امونم رو برید...فکر نکنم خونی تو بدنم مونده باشه...با ریخته شدن مایعی سرد روی دستم جیغم به هوا رفت...نیما پشت سرم ایستادودستاشو رو ازدو طرف کمرم جلو برد ودستم رو میون دستاش گرفت... خون وماده زرد رنگ توی ظرفشویی حالم رو بدتر کرد...نیما سریع با باند دستم رو بست ومنو تو آغوشش گرفت...با حرکت دستش روی شکمم وسرش که توی شونه ام بود آروم شدم...آغوش نیما برام مثه مسکن بود...درد رو فراموش کردم...صدای نیما به گوشم رسید:
-خوبی؟
با رمق کمی که توی بدنم بود سرم رو به نشونه تایید تکون دادم...نیما دستش رو روی شونم گذاشت ومنو برگردوند:
-من میرم به دوستم زنگ بزنم تا بیاد دستت رو بخیه بزنه...این باند فقط جلوی خونریزی بیشتر رو گرفته...بیا بشین تا من برگردم...
با کمک نیما روی صندلی نشستم...هنوز کمی بیحال بودم...نیما کنار پام زانو زد...موج نگرانی که توی چشماش بود من رو هم نگران کرد:
-درد داری؟
-بهتر شده ولی هنوز درد میکنه...
-زود برمیگردم...
بلند شد وبه سرعت از آشپزخونه بیرون رفت...اشکهام بی وقفه میریختن اما اگه میگفتم این اشک برای درد نیست دروغ نگفتم...اشکهای من اشکای ذوق وخوشحالی بودن...خوشحالی که نیما به وجودم تزریق کرد با حس حمایتش با نگرانی چشماش وبا آغوش امنش...با اینکه نیما بیشتر مواقع سرد وجدی بود ولی وقتایی که اینطوری ازم حمایت میکرد ومورد توجه اش بودم کلی ذوق میکردم...انگار این رفتارگرمش مثه خنثی کننده عمل میکرد...یه دفعه ای تموم تحقیرها ودستور شنیدن هاش رو وجودم میگرفت وبارقه ای از امیدو شادی روتوی دلم روشن میکرد...من نیما رو با همه بداخلاقی ها وجدی بودناش دوست داشتم...چون می دونستم یه چیزی توی وجودشه که داره ازش حساب میبره...اونم احساسیه که غرورش در مقابلش کم آورده...حس مهم بودن طرف مقابلت...اینکه نمی تونی با وجود بودنش توی لحظه لحظه زندگیت انکارش کنی...این حرفا تموم امیدهایی بود که من بعد از مهربونی نیما نسبت به خودم بدست می آوردم...امیدی از جنس مهم بودن...یعنی من برای نیما مهم بودم؟...نمی دونم...با دردی که توی انگشتم پیچید چشمامو باز کردم...نیما باز هم جلوی پایم زانو زده بودو با اخم به بند انگشتم نگاه میکرد...کی به آشپزخونه برگشته بودکه متوجه نشده بودم؟...نگام روی لباس خونیش افتاد...دست سالمم رو جلو بردم و روی قفسه سینه اش کشیدم:
-لباستون کثیف شد...معذرت می خوام...
با برخورد دستم روی لباسش متوجه لرزش بدنش شدم...سریع دستم رو گرفت وروی پام گذاشت:
-مهم نیست...حواست کجا بود؟
@romangram_com