#مهسا_پارت_85

-خوبه...پس اول ناهار میخورم بعد برات تعریف میکنم...
وارفتم...این همه گفت بشین تا برات توضیح بدم الکی بود...عجب آدمیه؟...نمی تونستم که چیزی بگم پس قبول کردم...
-من میرم ناهار درست کنم...
-باشه...اون غذا رو واسه شام درست کن...
-چشم آقا...اول باید موادش رو بخرم...
-بنویس چی لازم داری...من برای نیم ساعت برمیگردم نمایشگاه...تو راه می خرم...
بله آقا...اساعه می نویسم...-
ای خدا بیامرزه کسی رو که مجله آشپزی رو اختراع کرد...اون از کیکهاش اینم از غذایی که سفارش داده...از هر چه بگذره از غذا امکان نداره بگذره...
روی یه کاغذ هول هولکی مواد مورد نیازم رو نوشتم وبه نیما که توی چار چوب در ایستاده بود،دادم...اونم بدون حرفی کاغذ رو گرفت و رفت...تا برگشت نیما تصمیم گرفتم غذای حاضری درست کنم...به ساعت نگاه کردم یه ربع به یک بود...زیاد وقت نداشتم...خدارو شکر مواد لازانیا رو از قبل آماده کردم تا برای ناهار بخورم برای همین دست به کار شدم...
نیما ساعت یک و سی وپنج دقیقه وارد آشپزخونه شد وپاکت خریداشو رو ی میز گذاشت...سلام کوتاهی کردم ومشغول چیدن میز شدم:
-آقا تا شما دست وصورتتون رو بشورین میز هم آماده اس...
-خوبه...
نیما عقب گرد کرد واز آشپزخونه بیرون رفت...میزرو اماده کردم...چون می دونستم نیما سالادشیرازی خیلی دوست داره عجله ای شروع کردم به درست کردنش...چاقو خیلی تیز بود وکارم رو راحت تر میکرد...
با تمام شدن تقریبی سالاد نیما هم در حالی که دست تو جیب شلوار گرمکنش گذاشته بود وارد آشپزخانه شد...با دیدن تی شرت سفید وگرمکن طوسی رنگی که به تن داشت برای لحظه ای مات اندامش شدم...تو دلم هزاربار قربون صدقه اش رفتم...آخه آدم با یه لباس ساده این همه خوشپوش میشد؟؟...با دردی که توی دستم پیچید و تا مغز استخونم رفت جیغ بلندی کشیدم...نیما هراسون به سمتم اومد:
-چی شد؟
چاقو رو رها کردم و با دست چپم محکم انگشت دست راستم رو که فواره ای ازش خون میریخت گرفتم...تمام خون توی سالاد ریخته شد و رنگ قرمز گرفت...با دیدن خون احساس کردم جون از بدنم بیرون زده...صحنه بریده شدن رگ دستم جلوی چشمام اومد...با نشستن دستی روی دستم وکشیده شدن به عقب سست شدم و افتادم...قبل از برخورد با زمین نیما محکم منو تو بغلش گرفت ومانع افتادنم شد...کمکم کرد روی صندلی بشینم...خون روی سرامیکهای سفید آشپزخانه ریخت...آهی از درد کشیدم...
-چیکار کردی با خودت؟...حواست کدوم گوری بود؟

@romangram_com