#مهسا_پارت_84
ووووی نیما که ذهن خون نبود...افکار منو چطور متوجه شد؟...دوست داشتم با دو تا دستام بزنم تو سرم...آخه چی جوابشو بدم؟
-انقدر خودخوری نکن...حرف زدن با پدربزرگ من یه امر طبیعی تو این خونه اس...این تصویر خیلی ابهت داره...عمارت بدون این قاب نقاشی شده هیچه...انگار که پدربزرگ با کمک این تصویر عمارت رو اداره میکنه مث مواقعی که زنده بود...اینجا رونبین که انقد خلوت وسوت وکوره...علی میدونه...اینجا کلی خدم و حشم داشت،از آشپز گرفته تا دربون درعمارت...پدربزرگم حسابی برو بیا داشت...اما بعد از مرگش این عمارتم سرد وبی روح شد...میشه بشینی من ناراحتم...
تمام مدتی که نیما حرف میزد من به سه رخش که به تصویر امیر بهادر نگاه میکرد میخ شدم...انگار داشت توی گذشته قدم میزد...همه حواسش پی تصویر روی دیوار بود...وقتی برگشت و با چشماش اشاره کرد بشینم،بی معطلی دستورشو اجرا کردم وخودم رو روی مبل یه نفره کنار مبل نیما انداختم:
-من درباره پدربزرگم تاحالا با کسی حرف نزدم اما حالا که کسی پیدا شده ودوست داره بدونه این یه بار رو مستثنی میشم...هنوزم دوست داری بدونی؟
تو شوک حرفش بودم از اینکه تا حالا باکسی در مورد پدربزرگش حرف نزده...یعنی من استثنای نیما شدم؟...اونقد از برخورد نیما خوشم اومد که بی رودربایستی گفتم:
-با حرفی که زدید بیشتر علاقه پیدا کردم در مورد پدر بزرگتون بدونم...
نیما کمی دیگه از قهوه اش رو خورد و گازی به کیکش زد:
-ولی گفتن این حرفا شرط داره؟
-شرط؟چه شرطی؟
از روی میز مجله ای رو برداشت وبه سمتم گرفت:
-بگیرش...
با تردید مجله رو گرفتم و نگاش کردم...مجله آشپزی بود...سرم رو بالا گرفتم تا بپرسم خب که چی،چکارش کنم که خودش ادامه داد:
-صفحه چهارمش یه نوع غذای محلی هست...وقتی کوچیک بودم مادر علی آقا واسمون درست میکرد...هنوز طعمش زیر دندونمه...
-مادر علی آقا؟
-بعله...مادرش آشپز اینجا بود...اون دفتری که بالای یخچال دیدی مال اونه...عصمت خانوم...سه سال پیش فوت کرد...
-اووهوممم...خدابیامرزتش...که اینطور...باشه براتون درست میکنم...
نیما لبخندی زد:
@romangram_com