#مهسا_پارت_89
با شنیدن اسم نیما ضربان قلبم بالا رفت و تنم گرم شد...بلند شدم و به سمت پنجره رفتم:
-نه کسی منو اذیت نکرده
-پس چرا انقدر گرفته ای؟
-نمیدونم...
دروغ گفتم...خوبم میدونستم چه مرگمه...نبود نیما خلاء ای بود که احساس میکردم...من چیزی رو توی عمارت جا گذاشتم که الان بشدت بهش احتیاج داشتم...دیدن وشنیدن صدای نیما برام از دیدنی ترین وشنیدنی ترین چیزای دنیا مهمتر بود...نمی تونستم انکار کنم که وجودش برام مثه...مثه...مثه نفس میموند...باید باشه که اگه نباشه منم نیستم...چشمامو بستم تا احساس کنم توی عمارتم و دارم برای نیما عصرونه درست میکنم،با اون کیکهای فنجونی خوشمزه...حتی فرصت نشد براش غذایی که سفارش داد رو درست کنم...
-مهسا نمی خوای بگی چت شده؟چی باعث شده انقدر بیقرارباشی؟؟
نمیخواستم ستایش از حس درون دلم خبر داشته باشه...من جایگاهمو می دونستم...من یه خدمتکارم...بدون مادر...بدون پدر...بدون خانواده...من حتی تحصیلات عالی هم نداشتم یا حتی یه پس انداز جزئی...نیما هیچوقت از کسی مثل من خوشش نمیاد...هر مهربونی که در حقم میکنه بخاطر قلب خوب خودشه...آره مطمئنم...برای دور کردن فکر ستایش لبخندی زدم وکنارش روی زمین،میون کتاباش نشستم:
-من نمیدونم میز مطالعه برای چی اختراع شده؟...خب دختر خوب به جای زمین سرد بشین رو صندلی وبا خیال راحت درست رو بخون...
چقدر ضایع بحث رو عوض کردم چون ستایش اخمی کرد وبدون گفتن جمله ای سرش رو توی کتاباش برد...دوست نداشتم ستایش از دستم ناراحت باشه...به سمتش رفتم ومحکم توی بغلم گرفتمش:
-من حالم خوبه ستایش...فقط ازم نخواه چیزی بگم...درکم کن...
صدای ستایش تو گوشم پیچید:
-من برای تو غریبه ام؟
-نه بخدا...خودت میدونی که از هفت پشتمم بهم نزدیکتری...میدونم نگرانم هستی...باور کن که حالم خوبه...فقط دلم گرفته...
ستایش دستش رو روی بازوهام گذاشت و منو از خودش جداکرد:
-بده میخوام سیفون دلت رو بکشم...نه بده؟
با دستم توی سرش زدم:
-تو آدم نمیشی نه؟...مگه فاضلاب چی هستی؟
@romangram_com