#مهسا_پارت_77
-بسه نمیخواد چیزی بگی...بروجلوی چشمام نباش...
از بغض تمام بدنم میلرزید،این چند روز بعد از مهمونی، نیما اونقد بداخلاق وبد دهن شده بود که مدام منو اذیت وتحقیر میکرد...صداش تو گوشم پیچید:"کی بهت گفت این غذا رو درست کنی؟"..."چراآشپزخونه انقد کثیفه؟"..."کی بهت اجازه داد از عمارت بری بیرون؟"..."این مجسمه رو چرا جابه جاکردی؟"..."......"....
به هر بهونه ای تا می تونست اذیتم کرد...اخه نامرد من بهت گفتم می خوام بیام مهمونی؟...من ازت خواستم که منو بب*و*سی؟...دیگه نمی تونستم تحمل کنم...هوای عمارت خیلی سنگین شده بود...خیر سرم قراربود بعد از مهمونی به عنوان پاداش ازش چند روز مرخصی بگیرم...تمام مدتی که با حرفا وکاراش ناراحتم می کرد من حتی یه کلامم نمیگفتم...حتی یه قطره اشک هم نریختم...دیشب نیما به آنا اس داد ولی نخونده پاکش کردم...ازش متنفرم...متنفر...
-صبر کن...کجا میری؟...
-خودتون...گفتین...برم...
خیلی سخت بود که بغضم رو نگه دارم،ولی هرگز پیشش گریه نمیکنم...
-دیشب کجا بودی؟
-تو اتاقم آقا...
-تو چشمام نگاه کن...
نفسم رو بیرون دادم،خط اشکی روی چشمام نشسته بود...به زحمت سرم رو بالا آوردم وتو چشمای سردش نگاه کردم:
-بله آقا...
-وقتی باهات حرف میزنم تو چشمام نگاه کن...
-چشم اقا...
-اگه دیشب تو اتاقت بودی چرا هر چی اس...اسمتو صدا زدم جواب ندادی؟
هول شدم...اصلا یادم نمیاد که صدام کرده باشه...
-بخدا آقا من نشنیدم...
-که نشنیدی....
@romangram_com