#مهسا_پارت_78

دادزد:
-وقتی صــــــــــدات مـــــــــیزنم بـــــــاید ســــریع جــــــواب بــــــدی،فهمیدی؟
اونقدر صداش بلند بود که اصلا نفهمیدم چه عکس العملی نشون دادم...با ترس وبهت به لبهاش خیره شدم...این نیما نیست...بخدا این نیما نیست...با لکنت زبون جواب دادم:
-چ...چ...چشم...آ...آ...آقا...ب...ب...ببخشید...
نیما از ترسی که توی کلامم بود جا خورد،انگار حتی خودشم باور نمیکرد اینطوری سرم داد زده...واقعا ازش ترسیده بودم...لرزش فکم رواحساس کردم وگرمی اشکی که روی گونه ام فرو ریخت...نگاه نیما روی رد اشکم پایین اومد وروی لبهای لرزونم متوقف شد...دستش بالا اومد...با دیدن حرکتش ناخودآگاه دستم روبالا اوردم تا توی صورتم نزنه...چشمامو بستم وکمی به راست کج شدم...
-آقا توروخدا...ببخشید...دفعه دیگه صدام کردین زود میام...غلط کردم...
روی هیچکدوم از حرفایی که میزدم تسلط نداشتم...یاد سیلی هایی افتادم که 4سال پیش از سر بی کسی و بیچارگی از برادرم می خوردم...یاد التماسام،دردهایی که میکشیدم...بدنم لرزشش بیشتر شد...وقتی دست نیما بهم نخورد چشمامو باز کردم...نیما با دستی که توی هوا مونده بود با دهنی باز وچشمای گشاد شده بهم نگاه میکرد...سریع به خودش اومد وبه سمتم اومد وبازوهامو محکم گرفت:
-هی هی هی دختر چت شد؟...فکر کردی می خوام بزنمت؟...هان؟...من هیچوقت رو زن جماعت دست بلند نکردم ونمیکنم...می خواستم چیزی بهت بگم...چرا اینطوری شدی؟
-ب...ببخشید آقا...د..دست خودم نبود...
-کسی تو رو قبلا زده؟
-م..مهم...ن...نیست...م..ی...تو..نم...برم...
رنگ چشمای نیما با دیدن حالم که هر لحظه بدتر میشد تغییر کرد...مهربون و آروم...مث شب مهمونی...با دست چپش فکم رو گرفت وآروم بستش وبه صورتم نزدیک شد:
-کی جرات کرده تو رو بزنه؟...
با اینکه توی چشمای مهربونش گم شده بودم ولی هنوز ته دلم از ترس میلرزید...نمیدونستم چی باید بگم...نمیخواستم اون چیزی از زندگیم بدونه...دستش رو از روی چونه ام برداشتم وکمی ازش فاصله گرفتم:
-میشه برم...سر...سر کارم؟...
نیما تک سرفه ای کرد ودوباره توی جلد غرورش فرو رفت:
-میتونی بری ولی قبلش باید بهت بگم که فردا تو عمارت مهمونیه...گروه موسیقی واسه تمرین میان...همه چیز رو آماده کن...

@romangram_com