#مهسا_پارت_72

نیما رو به یلدا که با ناراحتی به ما نگاه میکردگفت:
-بازم تولدت رو تبریک میگم...امیدوارم توی این چند روزی که ایران هستی بهت خوش بگذره...اووومممم کادوی تولدتون رو هم به خدمتکارتون دادم...آقای کرامتی بااجازه...
نیما دستم رو کشید وبا خودش به سمت در خروجی سالن برد وبه اصرارآقای کرامتی مبنی بر موندن توجه نکرد...به سرعت به سمت اتاق توی راهرو رفتم ولباسهام رو پوشیدم وبه نیما که توحیاط ایستاده بود ملحق شدم...همراه هم از ویلا بیرون زدیم وسوار پورشه شدیم...به محض سوار شدن نفسی از سر اسودگی کشیدم...نیما زیر لب حرفایی میزد می دونستم داره تمام خانواده یلدا رو از حرفای خوشگل موشکل مستفیض میکنه برای همین توجهی نکردم...بعد از نیم ساعت بالاخره به عمارت رسیدیم...نیما با ریموت در روباز کرد وبا فشار روی پدال گاز به سرعت به داخل رفت وگوشه حیاط پارک کرد...می خواستم از ماشین پیاده شم که نیما بازومو گرفت:
-امشب رو فراموش کن...هر اتفاقی که افتاد وهر حرفی که زده شد...
با تعجب بهش نگاهی انداختم،دوباره همون نیما شده بود...مغرور،سرد وبی احساس...اگه هم نمی خواستم فراموش کنم با این حرفش تصمیمم عوض شد...توی لاک خدمتکاریم رفتم ومثه خودش سرد گفتم:
-چشم اقا...من که چیزی یادم نمیاد...
-خوبه...میتونی بری...
خم شدم تا از ماشین پیاده بشم که دوباره نیما بازومو به سمت خودش کشوند...برگشتم وبا بی احساسی نگاهی به چشماش انداختم...چشماش روی لبام بود...گرد شدن چشمامو احساس کردم...این چرا اینجوری میکنه...نیما به سمتم خم شد وصورتش رو روبه روی صورتم کج کرد وگفت:
-اینم فراموش کن...
تا خواستم منظورش رو بفهمم فاصله صورتمون برداشته شد ولبای داغش روی لبام لغزید...فقط چند ثانیه طول کشید تا تمام وجودم آتیش بگیره...اونقد توی شوک کارش بودم که نمی تونستم از جام ذره ای تکون بخورم...نیمااول به ارومی بعد با شدت بیشتری لبم روب*و*سید...نمیدونم چه اتفاقی داشت می افتاد ولی غیر ارادی دستم بالا اومدوانگشتام لای موهاش فرورفت وخودمم شروع کردم به ب*و*سیدنش...نه نیما ونه من حاضر نبودیم از هم جدابشیم...انگار لبهامون بهم چسبیده بود...بالاخره نیما با اکراه لبش رو ازمیون لبهام بیرون کشید وسرش رو کمی عقب برد...من هنوز به لبهای خوش فرمش نگاه میکردم...به اینکه الان باید تو چشماش خیره بشم از خجالت عرق زیر لباسم نشست...نیما به صندلیش برگشت وبا صدایی که از ته چاه می اومد بهم گفت:
-یادت نره چی گفتم ...میتونی بری...
سریع از ماشین پیاده شدم...پاهام اصلا توان جلو رفتن نداشتن...احساس کردم دارم زیکزاکی راه میرم...حتما نیما الان داشت به من نگاه می کرد...باید خودم رو جمع کنم.. سرعت قدمهام رو بیشترکردم تا زودتر به داخل عمارت برم...به محض ورود به ساختمون فاصله سالن تا اتاقم رو دویدم...با بستن در اتاق روی زمین سر خوردم...دستم رو روی قلبم گذاشتم...انگار می خواست از دهنم بیرون بزنه...با دست آزادم شروع به باد زدن خودم کردم تا شاید از التهاب درونم کم بشه...با یاداوری ب*و*سه های نیما بی اختیار لبخند زدم... انگشت اشاره ام رو روی لبم کشیدم هنوز داغ بودن...باورم نمیشد نیما خدمتکارش رو ب*و*سیده باشه...آب دهنم رو قورت دادم...خجالت میکشیدم برای حموم از اتاقم خارج بشم برای همین بیخیال شدم وبه تختخوابم رفتم...ساعت هشت ونیم بود...گرسنم نبود،با توجه به اتفاقی که بینمون افتاده بود بهتر دیدم اصلا از اتاق خارج نشم...بلند شدم ولباسام رو عوض کردم ودوباره به تخت خواب برگشتم...هر کاری کردم تا بخوابم نتونستم،صدای موسیقی ملایمی که از سمت اتاق نیما می اومد دل ناآروم منم آروم کرد...اما باید فراموش میکردم...باید...خودشم همینو می خواست...
1ساعتی از اومدنمون گذشته بود که صدای ویبره گوشیم از توی کشوی میز ارایشم بلند شد...به سرعت به سمت میز رفتم وگوشی رو از توی کشو درآوردم وقفل صفحه رو باز کردم...از نیما پیام داشتم...پس اونم نخوابیده بود..
-سلام آنا خانوم...بیداری؟
ای نیما اگه می دونستی آنا منم چیکار میکردی؟...حالا که خوابم نمیبرد بهترین کار پیام دادن به نیما ست...
-سلام نیماجان...آره بیدارم...چطوری؟
به سمت تخت برگشتم وخودم رو با ذوق روی تخت انداختم...چند ثانیه هم طول نکشید که گوشیم لزرید...عجب سرعتی توی تایپ داشت این بشر...

@romangram_com