#مهسا_پارت_71

از این همه پررو بودنش ناراحت شدم نیما می خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم:
-بله متوجه شدم ولی من ازش ممنونم که رعایت ندونستن منو کرد...
نیما با مهربونی نگاهی بهم انداخت ومن بهش لبخند زدم...
یلدا-خیلی دوست دارم بدونم چطور باهم اشنا شدین؟
اینبار نیما با خونسردی وکلامی بی تفاوت گفت:
-ببخشید ولی نحوه آشنایی من ومهسا کاملا خصوصیه...
یلدا با لبخندزیباش رو به پدر بزرگش کرد:
-یعنی ما غریبه ایم پدرجون؟...حتما تو یه رابطه باهم آشنا شدن نه؟...یادمه نیما دوست دختر زیاد داشت...اینطور نیست باباجون؟
یلدا بد بازی رو شروع کرد اینو از رگهای متورم شده گردن نیما فهمیدم...نتونستم بیکار بشینم تا هرچی که لیاقت خودشه بارمون کنه...
-یلدا جون من از گذشته نیما خبر دارم اما چیزی که الان مهمه زمان حالشه...اینکه کی رو دوست داره وچقد براش احترام قائله...در ضمن هر اتفاق خصوصی که نباید ذهن شما رو به سمت رابطه بکشونه...نیما عاقلتراز این حرفاست که بخواد با دختری باشه که بدنش لجنزار بدنهای دیگرونه...
ایول بابا چی گفتم؟...جوگیر شدن هم عالمی داره...دوتا تیر همزمان بهش پرتاب کردم...اول نشون دادن پاکی من و نیما ودوم زیر سوال بردن شخصیت خودش...با دیدن اخمهای در هم آقای کرامتی ودهان باز یلدا توی دلم بلند خندیدم...صدای نیما خندم رومتوقف کرد:
-یلدا بهت اجازه نمیدم به مهسا توهین کنی...
نیما با ببخشیدی از جایش بلند شد:
-عزیزم بلند شو بهتره بریم...
آقای کرامتی به سرعت ایستاد وعصاشو تو دست گرفت و به اون تکیه داد:
-نیما پسرم ،یلدا منظوری نداشت...بشین هنوزکه مهمونی تموم نشده...
-باید ببخشید آقای کرامتی ولی از قبل هم نمی خواستم زیاد بمونم...امشب با گروهم تمرین دارم...مهسا هم باید برسونم خونه...به اندازه کافی اینجا اذیت شده...

@romangram_com