#مهسا_پارت_70
-نمیشه برگردیم عمارت؟
-نوچ!
-اگه به گوش پدر مادرت برسه چکارمیکنی؟
-مهم نیست...
انگار دوست نداشت حرف بزنه...اصلا چرا واسه من مهم باشه لابد خودش فکر همه جاشو کرده بود...به اطرافم نگاهی انداختم همه توی حس وحال خودشون بودن...نیما فشاری به کمرم اورد که باعث شد به سمتش برگردم:
-از اینکه با من برقصی بدت میاد؟
این دیگه چه سوالی بود؟...یعنی واسش مهمه؟....
-نه...
نیما ابروهاش رو بالا انداخت:
-پس چرا تو چشمام نگاه نمیکنی؟
نمیتونستم بهش بگم از اینکه توی آغوشش بودم معذبم و برام سخته که روی حرکاتم اراده ای داشته باشم...ضربان قلبم بالا رفته بود واز اینکه باید نفس کشیدنم رو آروم کنم کلافه شدم...نیما سرش رو زیر گردنم بردوشروع کرد به نفس کشیدن های نامنظم....از حرکت ناگهانیش تمام بدنم لرزید...چرا امشب اینطوری شده بود؟انگار روی رفتارش تسلط نداشت...میون اون جمعیت نمی تونستم کاری کنم...با خاموش شدن چراغها و تاریکی نسبی که بوجود اومده بود بیشتر ترسیدم...نیما به ارومی منو بالا کشید طوری که که نوک پاهام روی زمین بود...به آرومی منو به چپ وراست تکون میداد...یعنی با خوردن کمی شامپاین مست شده؟...لبمو به دندون کشیدم...دستم بی اختیار به سمت گردنش رفت ولا به لای موهاش نشست...نکنه بجای گیلاس بهم شراب دادن و خودم نفهمیدم...نیما سرش رو کنار گوشم اورد ونفس داغش رو بیرون داد...با اینکارش بیشتر بهش چسبیدم و بوی عطر روی گردنش رو با ولع توی ریه هام فرو دادم...نیما کمی ازم فاصله گرفت وتوی چشمام خیره شد...خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم برای همین به چونه اش خیره شدم اما اون دستش رو پشت کمرم برد وبه هم قفل کرد،منو کمی بلند کرد وبه آرومی دور خودش چرخوند...با اینکارش شروع به خندیدن کردم...به محض ایستادن نیما، توی چشمای خمارش نگاه کردم...روی لبش خنده بود...توی مهربونی چشماش غرق شدم...باورش برام سخته که این نیما باشه...نیمایی که شاید در روز 10 کلمه هم باهام حرف نمیزد...دستور...فرمان...تمام حرفایی بود که من ازش میشنیدم...این نیما با تصوراتم فرق داشت...من این نیما رو دوست داشتم...اره من دوسش دارم...
اهنگ تموم شد وبجاش آهنگ تند وشادی توی سالن پیچید...بعضی ها نشستن وبعضی هام به رقصشون ادامه دادن...نیما اخم ریزی کرد ودستم رو به طرف میز کشوند...
-خوش گذشت؟
یلدا بود که کنار پدر بزرگش نشسته بود واین سوال رو پرسید...نیما همینکه کنارم نشست ،دستش رو پشت صندلی من گذاشت وگفت:
-بله...تولدتون واقعا عالی شده...
به قیافه درهم آقای کرامتی وچشمای به خون نشسته یلدا نگاه کردم...دیگه دوست نداشتم یه ثانیه دیگه اونجا باشم...
یلدا-مهسا خانوم مشخصه بلد نیستید برقصید...نیما رقص تانگو و سالسارو حرفه ای بلده ولی در مقابل تو اصلا نشون نداد...
@romangram_com