#مهسا_پارت_73

-بخوبی شما...چیکار میکردی؟
-اووومممم هیچ کاری...روی تخت دراز کشیدم واستراحت میکنم...شما چیکار میکنی؟
-بیکار روی تخت دراز کشیدم واستراحت میکنم...تنهایی؟
-آره...قبلا که بهت گفتم...من همیشه تنهام...
-اوهوکی دوست به این خوبی داری اونوقت هنوز تنهایی؟
-انا که تو رو نمیبینه...دوستا که فقط بهم پیام نمیدن...میدن؟
-به در میگی دیوار بشنوه وروجک؟...یعنی بیام ببینمت؟
-نه منظورم این نبود...همین پشت خط دوست باشیم خوبه...
-باشه هر جور تو راحتی...امروز سرکار نبودی؟
-چرا بودم...چطور؟
-آخه اینموقع بیکاری گفتم شاید سرکار نبودی...
خیلی تعجب میکنم...چرا نیما توی پیام دادن به دختری که اصلا نمی شناسش انقد راحت و خودمونیه...انگار داره با خواهر یا دوست خیلی صمیمیش حرف میزنه...یعنی به همین راحتی با دخترا دوست میشه؟...براش مهم نیست کسی که پشت خطه چطور آدمیه؟...شاید آنا داره بهش دروغ میگه؟...بعضی رفتارهاش بشدت منو متعجب میکنه...وقتی رو در رو با کسی حرف میزنه مغرور،خودخواه واز خود راضیه اما با آنا مثه بقیه رفتار نمیکنه...اگه بدونه من آنام چی؟...شاید داره دست به سرم میکنه...ولی اگه میدونه که اینطوری توی روز تو چشمام نگاه نمیکرد وبی تفاوت نبود...نمی دونم شاید واقعا نمیدونه من دارم بهش اس میدم...ویبره گوشی توی دستم منو از افکارم بیرون آورد:
-الو...کجایی دختر؟
-همینجا...می تونم یه سوال بپرسم؟
-اگه بگفته خودت خصوصی نباشه اشکالی نداره...بپرس...
-چرا منو باور میکنی؟شاید من اصلا دختر نباشم؟...اصلا شاید من دشمنت باشم...چرا به کسی که پشت این خطه اعتماد میکنی؟
چند دقیقه ای از پیامی که فرستادم گذشت ولی جوابی نیومد...دیگه داشتم بیخیال میشدم که پیامش اومد:

@romangram_com