#مهسا_پارت_55
دیگه نتونستم که نخندم،سرم رو پایین انداختم واز خجالت لبام رو به دندون کشیدم:
-نکن دختر...تو چقد خجالتی هستی...کندی لباتو...ای نیما جون امشب کوفتت بشه...یه همچین پرنسسی باهاته اونوقت من بدبخت باید برم حمالی مادرگرامم...آخه الان وقت جابه جاکردن وسایله...میگم خانم گلی زنا چرا انقد دوست دارن تغییر درکوراسیون بدن؟؟؟بابا یه سری خرت وپرت که جابه جایی نداره...تنها بدبختیش مال ما مرداست...دروغ میگم بگو دروغ میگی؟...
سرم رو بالا گرفتم...شایان از اون پسراست که وهله اول با دیدنشون دوسشون نداری ولی با کمی معاشرت میفهمی اصلا اون چیزی که نشون میدم نیستن...پسرشیطونی بود اما شیطنتش رو همراه ادب خاصی بروز میداد...حالا که فکر میکنم میبینم که تا حالا حرکت ناشایستی ازش ندیدم...وقتی سعیشو دیدم که می خواست فضای سنگین ماشین رو با حرفاش عوض کنه، منم همراهیش کردم:
-راستشو بخوای بله دروغ میگید...
-جاااااانم؟؟...دستتون درد نکنه...آباجی با همه آره با ماهم آره؟
-آره...
شایان وقتی صمیمیت لازم رو بدست آورد با شیطنت شروع به تعریف جکهای خنده داری کرد...انقدر تا رسیدن به مقصد خندیدیم که اشک تو چشمام حلقه بست...
بعد از ربع ساعت شایان درب آرایشگاه مردونه ای ایستاد واز ماشین پیاده شد اما قبل از اینکه به داخل آرایشگاه بره برگشت وسرش رو به سمت شیشه من کج کرد:
-خانم گلی امشب مواظب خودت باش...از پیش نیما تکون نخور...تو اینجور مهمونیا همه جور آدمی پیدا میشه...امیدوارم ماموریت با موفقیت انجام بشه...منتظر خبرهای خوشتون هستیم...میبینمت...
با حرفاش انرژی مثبت زیادی گرفتم...چقد پشت سرش حرف زدم...شایان جون منو ببخش...سرم رو به نشانه تایید تکان دادم که با لبخند از ماشین دور شد...
بعد از ورود شایان به آرایشگاه نیما از اونجا بیرون زد وبا عجله به سمت ماشین اومد...سوار شد واستارت رو زد...سلام کردم که جوابم رو نداد...بی ادب...از ناراحتی سرم رو به سمت شیشه گرفتم تا نشونه اعتراضم به بی ادبیش باشه!
مسیر طولانی نبود وکمتر از ربع ساعت به ویلای نسبتا بزرگی رسیدیم...ماشینهای مدل بالای زیادی درب ویلا پارک شده بود...نیما کنار ماشین قرمز رنگی پارک کرد...خیلی توجه کردم شاید بتونم مدل ماشینو از پشتش بخونم ولی موفق نشدم...همیشه پیش خودم فکر می کردم واقعا چنین ماشینهایی توی ایرانم وجود داره؟...اما از وقتی توی عمارت نیما کار می کردم اسم تک تک ماشینهای آخرین مدل رو یاد گرفتم اما این ماشینو تو عمرمم ندیده بودم...کافی بود کسی با مشت بزنه روی کاپوت ماشین تا همین یه ذره فاصله اش با آسفالت یکی بشه...خدا واسشون زیاد کنه...پووووووفففففف...
صدای نیما نگاهمو از ماشین گرفت ومتوجه خودش کرد...بی تفاوت به درب حیاط خیره شده بود:
-قبل از پیاده شدنت خوب به حرفام گوش بده...امشب تو معشوقه ودوست دختر منی...حواستو جمع کن...اگه ازت پرسیدن کجا باهام آشنا شدی بگو خیلی خصوصیه...نمی دونم یه جوری دست بسرشون کن...نقشت رو خوب بازی کنی بازم بهت پاداش میدم...
فکری به ذهنم رسید واونو به زبون آوردم:
-می تونم چند روز مرخصی برم؟
نیما به سمتم برگشت تا جوابمو بده اما نگاش روی صورتم قفل شد،دهنش نیمه باز مونده بود...چشماشو روی تمام اجزای صورتم بدقت چرخوند...ابروهاشو بالا داد ودهنش رو با قورت دادن آب دهنش بست...دستش رو بالا آورد وچونه اش رو با انگشتاش گرفت...نمی دونم چقد گذشته بود چون منم دست کمی ازش نداشتم ونمی تونستم از نگاش بگذرم...با ضربه ای که به شیشه کنار نیما خورد رشته محکمی که مارو به هم وصل کرد پاره شد...نیما برگشت وشیشه رو با دکمه کنار دستش پایین آورد:
@romangram_com